ا

ادیب صابر

432 şiir

0 Altın Yaprak

ادیب صابر şiirleri

Arama yardımı

دارم سر آنکه امشب آیم به برت تا لب به لبت بر نهم و بر به برت تو پای نهی ز ناز بر چشم ترم من سر نهم از نیاز بر خاک درت

فلک بدعهد و بس نااستوار است همه کار جهان ناپایدار است هوایی دارد و آبی زمانه که با طبع جهان ناسازگار است

رخ تو ارغوان باغ جان است غم تو حلقه گوش جهان است کلاه عشق تو بر فرق عقل است شراب مهر تو در جام جان است…

با باغ گل و باده گلگون ما را چون دید حسد نمود گردون ما را گرماش ز باغ کرد بیرون ما را سردابه گزید باید اکنون ما را

چون اشتیاق من به تو افزون ز شرح بود ممکن نشد که شرح دهم اشتیاق را از وحشت فراق تو تلخ است روز من اندازه جز خدای نداند فراق را

ساقی کمی قرین قدح کن شراب را مطرب یکی به زخمه ادب کن رباب را جام از قیاس آب و می از جنس آتش است ساقی نثار مرکب آتش کن آب را…

شادم ز دل که عاشق آن زلف دلکش است از عشق عشق اوست که با دل مرا خوش است زلفین او کشم که سر زلف او مرا دلبند و دلفریب و دلارام و دلکش است…

نوبهار بدیع بی همتا همتی بذل کرد بر صحرا تا به تاثیر بذل و همت او گشت صحرا بدیع و بی همتا…

ذوق عشقت کاشکی جانا نمی دیدی دلم یا تن کاهیده من تاب هجران داشتی

ز روزگار حذر کن ز کردگار بترس وگرت بر همه آفاق دسترس باشد چو روزگار برآشفت و کردگار گرفت زوال دولت تو در یکی نفس باشد…

معشوقه طرفه طرفه نماید گل از رخان وز مشک نافه نافه گشاید بر ارغوان زان طرفه طرفه طرفه فروشان همه خجل زین نافه نافه نافه گشاید همی دهان…

دلبر که به کام دل سفر کرد و برفت ما را لب و دیده خشک و تر کرد و برفت دیدار عزیز را به یک عزم سفر از دیده و جان عزیزتر کرد و برفت

جهانی منم بی نصیب از جهان ز روی مثابت ز رای مصیب که را داری اندر جهان جز مرا جهانی ز مال جهان بی نصیب

چون زلف تو بی قرارم از عشقت چون چشم تو با خمارم از عشقت زان روی که برگ لاله را ماند دل سوخته لاله وارم از عشقت…

سرو سیمینی و بار سرو سیمین آفتاب جفت لاله ماه داری جفت نسرین آفتاب آفتاب و ماه جفت لاله و نسرین که دید یا کسی دیده ست بار سرو سیمین آفتاب…

15 / 432 gösteriliyor

Sana daha iyi bir okuma deneyimi sunabilmek için sitemizde çerez kullanıyoruz. Kişisel verilerin KVKK ve GDPR kapsamında işlenir; hangi çerezlere izin verdiğini dilediğin zaman değiştirebilirsin.