چه نسبت است به مصر وجود بقعه تن را که این ز جمله ویرانه های آن شهر است
تا روی تو دیدیم یقین شد ما را بر قدرت ذات خالق ارض و سما از روی تو می توان به معنی پی برد سیماهم فی وجوهمم گفت خدا
فکر ذاتش داشتم صورت به یاد آمد مرا رت به یاد آمد مرا رب ارنی گفتم و موسی صفت رفتم به کوه خواستم دیدار او حیرت به یاد آمد مرا
بنده رحمان رحیمیم ما بر در الله مقیمیم ما حمد بجز ذات خدا نارواست مدح به غیر از صفتش ناسزاست…
بنهاد چو بر دوش قضا طبل و علم را فرمود نویسنده تقدیر قلم را طغراکش فرمان قضا و قدر خویش بی دست و قلم کرد همان امر قدم را…
چو بو دهد صبحم به دست باد صبا به گردن نفس افتاده می روم از جا قسم به قبضه قدرت که بر سر مردان شکوه سایه شمشیر به ز بال هما…
صف به صف مژگان خونریزش به جنگ آماده اند با وجود مردمی رحمی به مردم نیستش
آن ذات که عالم به طفیلش برپاست عالم جوی و وجود آن کس دریاست همت نگر و جاه و مراتب را باش جز امت عاصی ز خدا هیچ نخواست
ز خود تهی شده ام تا نوازیم به دمی چو نی اگر کنیم بند بند نیست غمی ز همتت حبشی رتبه قریشی یافت قبول رای تو خواهد کند عرب عجمی…
عشق عالمسوز ما بر هم زند تدبیر را جذبه سرشار ما از هم کند زنجیر را بسکه شورش در دماغ طفل ما جا کرده است باز در پستان مادر می کند خون شیر را…
تا کرد قبای ناز را بر تن گل در پایش ریخت رنگ از دامن گل آن موی میان بر آن سرین دانی چیست موری است که گشته صاحب خرمن گل
آن آفرین جهان که نگهدار عالم است هر دلبر زمانه هم اغیار عالم است چشمی که وا ز کثرت غفلت نمی شود تا روز حشر دیده پندار عالم است…
تا بنده شدم چو مهر تابنده شدم فارغ ز غم رفته و آینده شدم در مسلک فقر پادشاهم کردند فانی گشتم ز خویش و پاینده شدم
آن که نامش جان جانان است آن جانان ماست آن که قربان می شود هردم به جانان جان ماست مشرب ما ترک دنیا مذهب ما نفی غیر دین ما اثبات حق و کفر ما ایمان ماست…
تنها نه به هجر آشنا گردیدم اندر ره آشنا چها گردیدم از آن نفسی که دورم از همدمیت چون نی بالله بینوا گردیدم
15 / 769 gösteriliyor