۴۵- جذبه
S Safi
0
Altın Yaprak
دل بپا خیزد چو او بی پی شود
وین به غیر از شور عشقی کی شود
عشق اگر آمد جهان بر کام توست
سکۀ دولت همه بر نام توست
عشق چون شمشیر بکشید از غلاف
عرصه شد از غیر یک معشوق صاف
وآن دگرها هر چه هست افسانه است
ترک جو کن چشمه گر در خانه است
ای بت شیرین شمایل ماه من
شاهد من شحنۀ من شاه من
زلف را بگشای از رخ نوبت است
زآنکه عاشق غرق عشق و حالت است
می نخواهم باده دیگر مستما
حالت چشم تو برد از دستما
زلف بگشا چارة دیوانه کن
فکر مست از نرگس مستانه کن
پیش از آن کز سوز عشقت دم زنم
آتش اندر عالم و آدم زنم
شیشه و پیمانه را برجا گذار
زلف را یک دم به دستم واگذار
تا در او جویم دل آشفته را
گیرم از سر قصه های گفته را
یا خرابم او کند از تاب خود
یا کنم تعبیر از او من خواب خود
تا نپنداری که من بودم به خواب
بود مشهود آفتابم بی حجاب
تا چه شد حالم که می گردد سرم
شد کجا آن کو بد اینک در برم
کیست آخر اینکه هم سیر من است
من خود اویم یا که او غیر من است
عین من یا با من او هم ریشه است
نی غلط او برتر از اندیشه است
لا اله الا الله او شاه دل است
در میان ما و او ما حایل است
تا ز مایی خود آگاهیم ما
نیست منزل خاک آن راهیم ما
گاه گاه ار او نماید روی خویش
بنده باید تا بداند خوی خویش
خوی ما افتادگی و زاری است
خوی او یکتایی و قهاری است
کی به یکتایی شود مع با کسی
اوست خورشید آفرین و ما خسی
پیش خورشید ار خسی فانی شود
بگذرد زآن طبع و نورانی شود
هست آن موقوف هم بر موهبت
کن تو موتوا أن تموتوا را صفت
چارة ما هر دم از خود مردن است
پی به لعل روح بخشش بردن است
هست موتت را حیاتی در پناه
نک شنو تفصیل آن موت سیاه
موت اسود دان که موت چارم است
وآن تحمل بر جفای مردم است
تا نرنجد خاطرت ز آزار خلق
یار باشی هر چه گردی خوار خلق
گر هزاران بار کوبندت به سنگ
دل به صلح آری دگر نی رو به جنگ
صاحب موت سیه یعنی فقیر
هست بیشک زود عفو و دیر گیر
پس بدین وجه آیت آمد از خدا
کآخرت گر هست مخصوص شما
از چه نبود هیچ رو بر موتتان
تا نشانی باشد از آن بی نشان
کو نشانی در شما زین چار موت
یک سر مو از هوی ناگشته فوت
آنکه خاص اوست دار آخرت
خواهد از دنیا به کلی معذرت
کرده اید از خورد کم یا از لباس
یا ز حرص و بخل و آمال و اساس
یا یک از وسواس های دم به دم
یا جوی از جهد و انکار و ستم
پس چه باشد کآخرت خاص شماست
ذات مطلق بند اخلاص شماست
Bu şiiri puanla
Henüz puan verilmemiş