۵۰- آیات ۱۵۵ تا ۱۶۰

S Safi
0 Altın Yaprak
إن الذین تولوا منکم یوم التقی الجمعٰان إنما استزلهم الشیطٰان ببعض مٰا کسبوا و لقد عفا اللٰه عنهم إن اللٰه غفور حلیم ۱۵۵ یٰا أیها الذین آمنوا لاٰ تکونوا کالذین کفروا و قٰالوا لإخوٰانهم إذٰا ضربوا فی الأرض أو کٰانوا غزی لو کٰانوا عندنٰا مٰا مٰاتوا و مٰا قتلوا لیجعل اللٰه ذٰلک حسرة فی قلوبهم و اللٰه یحیی و یمیت و اللٰه بمٰا تعملون بصیر ۱۵۶ و لین قتلتم فی سبیل اللٰه أو متم لمغفرة من اللٰه و رحمة خیر ممٰا یجمعون ۱۵۷ و لین متم أو قتلتم لإلی اللٰه تحشرون ۱۵۸ فبمٰا رحمة من اللٰه لنت لهم و لو کنت فظا غلیظ القلب لانفضوا من حولک فاعف عنهم و استغفر لهم و شٰاورهم فی الأمر فإذٰا عزمت فتوکل علی اللٰه إن اللٰه یحب المتوکلین ۱۵۹ إن ینصرکم اللٰه فلاٰ غٰالب لکم و إن یخذلکم فمن ذا الذی ینصرکم من بعده و علی اللٰه فلیتوکل المؤمنون ۱۶۰ بدرستی که آنان که پشت گردانیدند از شما روزی که روی بروی شدند دو جماعت جز این نیست لغزانیدشان دیو رجیم بسبب برخی از آنچه کسب کردند و بدرستی که عفو کرد خدا از ایشان بدرستی که خدا آمرزندۀ بردبار است ۱۵۵ ای آن کسانی که ایمان آوردید می باشید شما مانند آنان که کافر شدند و گفتند مر برادرانشان چون سفر می کردند در زمین یا بودند غازیان اگر می بودند نزد ما نمی مردند و کشته نمی شدند تا بگرداند خدا آن را حسرت در دلهاشان و خدا زنده می کند و می میراند و خدا بآنچه می کنید بیناست ۱۵۶ و اگر کشته شدید در راه خدا یا مردید هر آینه آمرزشی است از خدا و رحمتی بهتر است از آنچه جمع می کنند ۱۵۷ و اگر مردید یا کشته شدید هر آینه بسوی خدا محشور می شوید ۱۵۸ پس برحمتی از خدا نرمی کرد مر ایشان را و اگر بودی بد خوی سخت دل هر آینه پراکنده می شدند از حوالی تو پس درگذر از ایشان و آمرزش خواه مر ایشان را و مشورت کن با آنها در کار پس چون عزم کردی پس توکل کن بر خدا بدرستی که خدا دوست دارد توکل کنندگان را ۱۵۹ اگر یاری کند شما را خدا پس نیست غلبه کننده مر شما را و اگر وا می گذارد شما را پس کیست که یاری می کند شما را از بعد او و بر خدا پس باید توکل کنند گروندگان ۱۶۰ آن کسان که بازگشتند از شما دو جماعت چون نمودند التقا غیر از این نبود که شیطان خواندشان وز طریق مردمی لغزاندشان زآنچه کردند اکتساب از ظلم و سهو لیک حق فرمود از ایشان جمله عفو بر عباد خویش چون پروردگار جمله آمرزنده است و بردبار می نباشید اهل ایمان زآن کسان که به حق کافر شدند از خبث جان میبگفتی بهر اخوانشان چنین چونکه می رفتند آنها در زمین یعنی از بهر تجارت بر سفر یا به جنگ دشمنان بهر ظفر گر که می بودند نزد ما مکین کشتن و مردن نبدشان بالیقین تا ندامت گردد اینشان در قلوب جاهدان را باز دارند از حروب این سخن گویند یعنی از فساد سست تا گردند مردان از جهاد حق نماید زنده هم میراند او هر عمل را بیند و هم داند او کشته گردید ار شما اندر رهش یا بمیرید آن زما ن که شد گهش هست آن آمرزشی از حق فزون رحمتی نیکوتر از مایجمعون یعنی از اموال و ازواج و بنین وآنچه گیرد دامنت در راه دین که به قهر از جمله باید کند دل وقت جان کندن تهی دست و خجل آن زمان دستت نگیرد هیچ از آن می روی بیرون به حسرت از جهان آن زمانت جز عمل نبود رفیق یار توفیق است و طاعت در طریق نیست گر اینت فقیر و مفلسی روز تنهایی نداری مونسی آنچه کردی جمع بگذاری به جا بهر غیری می روی خوار از سرا ور که گردی کشته اندر کارزار یا بمیری با رضای کردگار وقت رحلت آید از حق هر دمت فوج رحمت بیش از آن عالمت و اهل رضوان از پی اجلال تو می کنند آن جمله استقبال تو تا شوی وارد به درگاه کرم تا چه بینی از لقایش دم به دم جان عاریت یکی دادی به دوست چون بر او وارد شوی جان تو اوست پس به ایشان ای رسول رحمتم کن تو نرمی و سخا در دعوتم رحمت من سابق آمد بر غضب هم به رحمت خلق را کن حق طلب رفق کن یعنی نه سختی در سخن چونکه دانی با خلایق رفق من تا به رحمت خلق زیبنده شوند چون کنی سختی پراکنده شوند زآنکه در مردم طبیعت غالب است کن تو هم طبعی که آنشان جاذب است گر تو گیری سخت هم گردند سخت گر نشد کس سخت ز اقبال است و بخت بر تو ور کس سخت یا سرکش شود مستحق دوزخ و آتش شود پس تو نرمی کن که سلطان کلی تا نگیرد خار دامان گلی طبع سرکش یعنی اندر انقلاب می نگردد خیر خلقان را حجاب عفو کن خواهند چو از تو معذرت بهر ایشان خواه از حق مغفرت شور با ایشان کن اندر کارها باش همدل در روش با یارها عاقلان دانند و می پرسند باز هر نپرسد نیست دانا بر جواز هر که داند بیش پرسد بیشتر این دلیل عقل باشد در بشر رفته رفته تا امام و تا رسول که بد او سرخیل و سلطان عقول بود از حق صاحب تنزیل و وحی صادر از وی حکم امر و حکم نهی داشت با اصحاب دایم مشورت تا نماید راه عقل و آخرت آنکه با او همدل و هم ریشه بود علم و عقلش برتر از اندیشه بود در مقام مشورت گفتی چنان کآمد آن دم وحی حق بر وفق آن گفت زآن اجماع امت حجت است زآنکه عقل کل معین امت است لیک باشد شرط در وی اتفاق اختلاف ار یافت دور است از سیاق چون معارض یافت ظاهر یا خفی حسن عقلی گردد از وی منتفی عزم چون کردی توکل کن به حق بی توکل نیست عزمی بر نسق گر به عزمت هست عیبی در امور آن توکل زو برد عیب و قصور تکیه بر حق یا ولی می کن به عزم نیست ور نه عزم و اجماعت ز حزم عزمها وقتی شود عزم درست که اتکالت هست بر عقل نخست پس به حق کن تکیه کآن سلطان فرد دوست دارد آنکه بر وی تکیه کرد چون نمودی تکیه زو یابی مدد فاش و پنهان در امور و عزم خود گر شما را میکند یاری خدا کس نگردد هیچ غالب بر شما ور شما را او کند مخذول و خوار کیست زآن پس که تواند بود یار پس توکل مؤمنان را بر خداست اوست یار آنکه یار اولیاست از نبی باشد خیانت ناپسند زآنکه هر چیزی است پیش او نژند هر مر او را نیست بر چیزی نیاز بر خیانت تا شود دستش دراز

Bu şiire çeviri ekle ·

Bu şiiri puanla

Henüz puan verilmemiş

Yıldıza dokunarak 1–10 arası puan ver

Yorumlar

Yorum yapmak için giriş yapmalısın.

Giriş yap

Bu şiire henüz yorum yapılmamış. İlk sen ol.

Sana daha iyi bir okuma deneyimi sunabilmek için sitemizde çerez kullanıyoruz. Kişisel verilerin KVKK ve GDPR kapsamında işlenir; hangi çerezlere izin verdiğini dilediğin zaman değiştirebilirsin.