بخش ۷۶ - حکایت
S Safi
0
Altın Yaprak
شیخ درویشان جنید ممتحن
روزی از توحید می گفتا سخن
رهروی برخاست کای عالی مقام
من نیابم آنچه گویی در کلام
فهم من بر درک رازت نارس است
گفت آن فهمد که از خود مفلس است
زیر پا هل زحمت صد ساله را
تا بیابی سر سرو و لاله را
چون چنین کردی تو از خود مفلسی
هرچه را گویم به کنه آن رسی
گفت هشتم زیر پا اعمال خویش
هم نبردم راه بر اعمال خویش
گفت سر را هم به زیر پا گذار
گر نیابی پس ز من دان ای عیار
چیست دانی حاصل حرف ای فقیر
گر وصال دوست خواهی رو بمیر
تا نمیری از خود و از ماخلق
ره نیابی در حریم وصل حق
یک حکایت گویمت بعد از همه
پس قلم گیرم به نظم خاتمه
Bu şiiri puanla
Henüz puan verilmemiş