شمارهٔ ۱
S Safi
0
Altın Yaprak
سوگند خورده ایم بموی تو بارها
تا بگذریم در غمت از اختیار ها
گفتم که دل بزلف تو گیرد مگر قرار
زان بیخبر که داده بیاد او قرار ها
داند کسی که روزش از آن طره گشته شام
بر عاشقان گذشته چسان روزگار ها
گیرم مگر که دامنت اندر رهی بکف
چون خاک شدن نشیمن من رهگذار ها
شرم آیدم بجان تو کایی مرا بسر
بینی چه کرد عشق تو با جان نثار ها
شاید یک ارز حال غریبی کنی سراغ
کز عشق تست در بدراندر دیار ها
ز آغاز عمر پیشه من بود درد و غم
تا چون بود زعشق تو انجام کار ها
تا رو نهادم از غم عشقت بکوه و دشت
شستی زروی سیل سر شکم غبار ها
چون می زدم بوادی سرگشتگی قدم
یارا نبود سرکشی از زخم خار ها
در سوزش فراق تو هر شام تا سحر
بد موی بر تنم همه چون نیش مار ها
بیرون دلی ز حلقه زلفت یکی کجاست
کاری بدام و بندیش آسان بتار ها
مانا بوعده تو هنوزم امیدوار
چشم ار چه شد سفید همی ز انتظار ها
آنکس که شد زنرگس مستت غرابه نوش
می نشکند ز ساغر و جامش خمار ها
خط بر دمید گرد رخت یا کشیده اند
بر باغ گل ز سبزه ریحان حصار ها
با طلعت تو فارغم از باغ و گل که هست
شرمنده پیش روی بدیعت بهار ها
رفت آنچه بود جز غم روی تو در نظر
ما را بس است یاد تو از یادگار ها
داند کمال شعر کجا هر مکدری
شعر صفی است آیت صفوت شعار ها
Bu şiiri puanla
Henüz puan verilmemiş