شمارهٔ ۲۳
S Safi
0
Altın Yaprak
هزار دور از سپهر چو بگذرد گه شود
که تا یک آدم بدهر صفیعلی شه شود
چرا نه بینی که چون میان کل بشر
یکی بدین وزن و سنگ عیان بنا گه شود
ز سیصد و شصت شب شبی بود لیل قدر
یک از همه اختران در آسمان مه شود
چه غم از خلق مجاز ورا به نشناختند
که چشم دنیا طلب زدیدن اکمه شود
هوای دنیا کجا بجا هلد معرفت
بسا که عقل زکی در این ره ابله شود
نه آدم است آنکه او ندارد از دل خبر
دل آن بود کز کدر چون خور منزه شود
در آزمون خلقتی نبود به ز آگهی
دلی که از آدم است ز آدم آگه شود
هزار دل در صفا یکی نشد آینه
که در وی از مردمی ظهور الله شود
خمش که در راه عشق زبان درازی خطاست
زبان معنی طلب ز گفت کوته شود
Bu şiiri puanla
Henüz puan verilmemiş