شمارهٔ ۲۹
S Safi
0
Altın Yaprak
در عشق تو آن بهره که حاصل شود آخر
خونیست که جاری به رخ از دل شود آخر
مژگان تو صف بسته چنین بی سببی نیست
بر هم زن صد قوم و قبایل شود آخر
بر زلف تو دلبستگی ما به خطا نیست
دیوانه گرفتار سلاسل شود آخر
اول به غمت سهل سپردم دل و غافل
کز زلف تو کارم همه مشکل شود آخر
جز فکر تو از خاطر و جز یاد تو از دل
چون نقش بر آبست که زایل شود آخر
هر طعنه که زد خال تو بر هستی عشاق
سهلست اگر حل مسایل شود آخر
در راه غمت جان بسپردیم و روا بود
گر در طلبت طی مراحل شود آخر
Bu şiiri puanla
Henüz puan verilmemiş