شمارهٔ ۵۰
S Safi
0
Altın Yaprak
دلی که می کشد او را کمند گیسویی
کجاست راه که یابد رهایی از سویی
سزاست آنچه دل از دست طره تو کشد
که کرد بیخبر آهنگ سخت بازویی
جراحتی که را دل ز تیغ هجران یافت
گذشت از آنکه پذیرد بوصل دارویی
بهیچ راه نجستم یکی میان تو را
شد ار چه خاطر باریک بین من مویی
از آن کمر که تو بستی و بر گشودی خاست
دگر ز دیده دریانشین من جویی
شوم غبار و بگیرم ز مهر دامانت
اگر بقهر بگردانی از رهم رویی
صفی ز نام بط و باده مست و مخمور است
چه جای آنکه ز میخانه بشنود بویی
Bu şiiri puanla
Henüz puan verilmemiş