شمارهٔ ۵۱
S Safi
0
Altın Yaprak
این کمر جانا که تنگ از بهر نیرو بسته ای
دست هیچ اندیشه نگشاید که نیکو بسته ای
بر نثارت جان ما باشد بکف محتاج نیست
آن خیالی کز اشارتهای ابرو بسته ای
از کمانداری ابرو و ز کمین گیری خال
راه و رفتار و سکون بر ترک هندو بسته ای
گرچه آسان می گشایی بهر حلق ما کمند
حلقه ها بینم که بس مشکل بگیسو بسته ای
این نباشد سحر کز چشمت دگرگون گشت حال
تا گشایی لب بافسون چشم جادو بسته ای
از میانت در شگفتم معجز است آن یا طلسم
یک جهان را جان بوهم آمد که بر مو بسته ای
ای صفی بیگانه شو از خویش و بی پروا ز خلق
جای غیری نیست با آن دل که با او بسته ای
Bu şiiri puanla
Henüz puan verilmemiş