شمارهٔ ۵۶
S Safi
0
Altın Yaprak
گر عناصر سرگران کردند با من نوبتی
ترک تن گویم کز ایشانم نباشد منتی
روضه کو خاک آدم را بباد از دانه داد
شایم آتش را گرش آبی نهم یا عزتی
گفت دانایی چه سنگی قدرش از لعلست بیش
گفتم آنکش مهر قدر افزا بتابد ساعتی
فقر و شاهی هر دو در بازار عشق افسانه است
چیست رطل آنجا که دریا را نباشد قیمتی
کیش عشق از آن گزیدم تاکرام الکاتبین
در قلم نارند نامم را بجرم و طاعتی
بندگیرا بر خداوندی نیاری سر فرود
آوری بر کف اگر دامان عالی همتی
بی نشانی یک نشانست ار که داری خوی عشق
نیست عاشق آنکی آید در نشان و نسبتی
Bu şiiri puanla
Henüz puan verilmemiş