دردا که در این زمانه غم پرورد حیفا که در این بادیه عمرنورد هر روز فراق دوستی باید دید هر لحظه وداع همدمی باید کرد
چون تن خود به برم پاک بشست از مسامش تمام لؤلؤ رست نرم نرمک از برم بیرون شد مهرش از آنچه بود افزون شد
پیش ورزا رخنه ی اشعار مرا بی قدر مکن به گفت گفتار مرا
اورمزدی اند سکان سماء سخره ی فرمان دو آهرمنا
یری محنتی ثم یخفض البصرا فدته نفسی تراه قد سفرا داند کز وی به من همی چه رسد دیگر باره ز عشق بی خبرا…
صف دشمن تو را ناستد پیش ور همه آهنین تو را باشد
عیب باشد به کار نیک درنگ گر شتاب آمد ای رفیق ملام عاقبت را هم از نخستین بین تا به غفلت گلو نگیرد دام
هر که باشد تشنه و چشمه نیابد هیچ جای بی گمان راضی بیاید گر بیابد آبکند
دانش و خواسته است نرگس و گل که به یک جای نشکفند به هم هر که را دانش است خواسته نیست و آن که را خواسته است دانش کم
آن کسی را که دل بود نالان او علاج خلاشمه بکند
تا کی دوم از گرد در تو کاندر تو نمی بینم چربو ایمن بزی اکنون که بشستم دست از تو به اشنان و کنستو
در کوی تو ابیشه همی گردم ای نگار دزدیده تا مگرت ببینم به بام بر
خنک این آفتاب و زهره و ماه که نباشند جاودانه تباه همه بر یک نهاد خویش دوند که نگردند هرگز از یک راه…
ای کار تو ز کار زمانه نمونه تر او باشگونه و تو از او باشگونه تر
اگر غم را چو آتش دود بودی جهان تاریک بودی جاودانه در این گیتی سراسر گر بگردی خردمندی نیابی شادمانه
15 / 66 gösteriliyor