ترک با کژ کمان راست کند کار جهان راستی تیرش کژی کند اندر جگرا
نفرین کنم ز درد فعال زمانه را کو کبر داد و منفعت این کوفشانه را آن را که با مکوی و کلابه بود شمار بربط کجا شناسد و چنگ و چغانه را
بر دل مکن مسلط گفتار هر لتنبر هرگز کجا پسندد افلاک جز تو را سر
به چاه سیصد باز اندرم من از غم او عطای میر رسن ساختم ز سیصد باز
یکی دانش پژوهی داشت گربز به چرویدن نگشته هیچ عاجز
خون انبسته همی ریزم بر زرین رخ ز آنکه خونابه نماندستم در چشم بنیز
به گامی سپرد از ختا تا ختن به یک تگ دوید از بخارا به وخش
تازیانه دوتا چو ر خسر موزه اندر شکسته چون س خویش
مرا رفیقی پرسید کاین غریو ز چیست جواب دادم کز غرو نیست هست زغنگ
چرا نه شکر کنم نعمت تو را شب و روز که با تو اختر من سعد گشت و کار بچم
چه جویی آن ادبی که آن ادب ندارد نام چه گویی آن سخنی که آن سخن ندارد چم
به آتش درون بر مثال سمندر به آب اندرون بر مثال نهنگان
همه واذیج پر انگور و همه جای عصیر رنج ورزید و کنون بربخورد برزگرا
خوشا نبید و غارجی با دوستان یک دله گیتی به آرام اندرون مجلس به بانگ و ولوله مجلس پراشیده همه میوه خراشیده همه نقل بپاشیده همه بر چاکران کرده یله
به رادیش راد ماند به زفت به مردیش مرد ماند به زن
15 / 35 gösteriliyor