س

سلطان ولد

171 şiir

0 Altın Yaprak

سلطان ولد şiirleri

Arama yardımı

ناگهان شمس دین رسید به وی گفت انی ز تاب نورش فی از ورای جهان عشق آواز برسانید بی دف و بی ساز…

غم دنیا مخور زیان دارد غم دین خور که سود آن دارد جان بکاهد ز غصه دنیا دل ببالد ز انده عقبی…

کار دنیا بود یقین بازی ناسزایی اگر بوی سازی در نبی نام اوست لهو لعب غیر طاعات و خیر سهو و کعب…

زان سبب آفریدت او مختار که تو باشی زرای خود برکار قدرتت داد بر همه اشیا جبر بگذار و شو مطیع او را…

مصطفی گفت هر که کرد یقین که رسد ترک را عوض در حین جود کردن بر او شود آسان چون عوض میبرد دو صد چندان…

کودک از مرغکی شود دلشاد گنج عالم بود برش چون باد زان بود دایمش بمرغ نظر که ندارد ز ذوق گنج خبر…

در نبی گفت حق که یک ذره از بد و نیک ای بخود غره جمله اعمال خویش خواهی دید از شر و خیر همچو روز پدید…

مصطفی گفت اکثر اهل جنان ابلهان اند و ساده و نادان شد ابلهیشان ز غایت خرد است نی چنان ابلهی که خوار و رداست…

مردمان را ز همنشین بشناس اینچنین گفته است خیر الناس میل با چیستت بدان کانی گر به تن تن و گر به جان جانی…

دان که مخلوق جمله سه شکل اند یک گره جسم و یک گره عقل اند یک گره از دو چیز مختلط اند نیم از عقل و نیم جسم نژند…

لیک این هم بدان و فهمی کن کاین کسی را بود که او ز سخن جاهلان را کند به حق دانا عالمان را برد بر اوج سما…

جلوه ها شیخ بر مرید کند جلوه کی بر خس مرید کند نکند جلوه بر نفوس لییم دوزخی را کجا دهند نعیم…

زان به احمد خطاب شد لولاک که برای تو ساختیم افلاک ور نبودی مراد صورت تو نشدی آفریده یک سر مو…

هر چه اندر جهان خوشت آید تن و جانت از آن بیاساید آن خوشیها همه منم هشدار نقش بگذارو رو بمعنی آر…

15 / 171 gösteriliyor

Sana daha iyi bir okuma deneyimi sunabilmek için sitemizde çerez kullanıyoruz. Kişisel verilerin KVKK ve GDPR kapsamında işlenir; hangi çerezlere izin verdiğini dilediğin zaman değiştirebilirsin.