شمارهٔ ۱۱۷ - هم در مدح اتسز گوید
ر رشیدالدین وطواط
0
Altın Yaprak
شهی که نقش نگین جلال شد نامش
همه ملوک زمانه اسیر در دامش
خدایگان جهان شاه شیردل اتسز
که شیر چرخ بترسد ز شیر اعلامش
جمیل گشت معالی بحسن اقبالش
جمال یافته معانی بفرایامش
همه اکابر گیتی رهین افضالش
همه افضال ایام غرق انعامش
عدوی دولت او چون بدست گیرد جام
شراب زهر کند روزگار در جامش
در اضطراب از آنست آسمان شب و روز
که برد هیبت شمشیر شاه آرامش
بروز بزم کمین مطربیست ناهید
بروز رزم کهین قایدیست بهرامش
بجز خیال نماند اثر ز کلب الروم
اگر بخواب بیند خیال صمصامش
در افتد ز سریر و بر افتد ز سرور
اگر برند بموالی هند پیغامش
عنایت ازلی عدل داده تعلیمش
سعادت فلکی خیر کرده الهامش
به نزد عقل ز گردون شریف تر باشد
هر آن زمین که مشرف شود به اقدامش
بوام دارد بدخواه جان ز خنجر او
شدست وقت که گردد گزارده وامش
اگر عدوی وطن گیرد از برون جهان
هم اندر آید آفات از در و بامش
مزینست زمانه بجاه و اقبالش
مرتبست ممالک بتیغ و اقلامش
کدام عاقل دانا که او نجست هوا
کدام توسن سرکش که آن نشد رامش
زمانه کرد ز احوال خویش آگاهش
ستاره داد ز اسرار خویش اعلامش
همیشه تا که صلاح و فساد اهل زمین
بود ز دور سپهر و ز سیر اجرامش
نظام باد هدی را برایت ورایش
جمال باد جهان را بنامه و نامش
بهفت قسم زمین ولایتش مرساد
ز هفت گردون رنجی بهفت اندامش
چنان که کام من از خلعتش بحاصل شد
همیشه باد بحاصل ز مملکت کامش
Bu şiiri puanla
Henüz puan verilmemiş