شمارهٔ ۴۰ - در مدح ملک اتسز
ر رشیدالدین وطواط
0
Altın Yaprak
دیدار تو ای جان جهان راحت جانست
روی تو تماشاگه عشاق جهانست
در خد تو ای آفت دین زایش دینست
در جعد تو ای راحت جان کاهش جانست
تنگ شکرست آنکه تو گویی نه حدثیست
درج دررست آنکه تو داری نه دهانست
بر هر گره جعد تو صد شعبده پیداست
در هر مژه شوخ تو صد فتنه نهانست
هستم من بیچاره ز اندیشه سبک دل
تا بر من بیچاره ترا روی گرانست
مانند کمان گشته مرا قامت تیر
زان غمزه و آن ابرو چون تیر و کمانست
تنگست و نزارست مرا شکل دل و تن
چونانکه ترا شکل دهانست و میانست
جنگ تو صلح تو همه بیم و امیدست
وصل تو هجر تو همه سود و زیانست
از بند هوای تو کرا روی نجاتست
وز تیر جفای تو کرا بوی امانست
هر چند دلم را بستم گوش گرفتند
جایی کشد اندوه تو کز فتنه نشانست
از فتنه نشان نیز نبیند دلم ایراک
در سایه اقبال شه فتنه نشانست
عنوان ظفر نصرة دین آنکه حریمش
از صرف زمان مرجع ابنای زمانست
مقصود قرآن اتسز غازی که در او
از روی شرف کعبه اولاد قرآنست
کوشنده دل او بوغا قاهر بحرست
بخشنده کف او بسخا ناسخ کانست
در دولت او مصلحت خرد و بزرگیست
در خدمت او مفخرت و پیر و جوانست
ای آنکه بهیجا فزع خنجر و رمحت
اصل جزع اهل ضرابست و طعانست
در پای جلال تو ز تایید رکابست
در دست کمال تو ز اقبال عنانست
اخبار معالی تو بی عد و شمارست
و آثار مساعی تو بی حد و کرانست
در معرکه و صد ز تأیید الهیت
هم معجزه سیف و هم اعجاز بیانست
حاشا که ترا بحر کرم خوانم کز بحر
بیشی بود آنرا که چنان بذل و بنانست
هنگام سکون حزم تو بر مثل یقینست
هنگام مضا عزم تو مانند گمانست
از بهر تقاضای روان روز ملاقات
تیغ تو روان در تن اعدا چو روانست
شاها تویی آن کسش که انعام و بافضل
دست تو بارزاق بشر کرده ضمانست
مراهل نسب را و خداوند حسب را
در مجلس و در صدر تو تمکین و مکانست
چون صدر تو بیند بنهد آلت رحلت
هر طالب خیری که در آفاق روانست
دور از تو تن من که ز تو دید عزیزی
بی عز قبول تو گرفتار هوانست
دانی که پس از خلد چه شد حالت آدم
بی حضرت چون خلد توام حال چنانست
هر حادثه کز دهر در اخبار بگویند
بر من همه از فرقت صدر تو عیانست
روزان و شبان در دل و در چشم من از رنج
اندیشه چو پیکان و مژه همضو سناست
تا باغ پر از گوهر و تا راغ پر از زر
از صنع بهارست وز تاثیر خزانست
ذات تو متین باد که رأی تو متینست
ذکر تو روان باد که حکم تو روانست
با زور و توان ساعد و بازوت که ملت
از ساعد و بازوی تو بازور و تواناست
مقصور بر اوصاف هنرهای تو بادا
تا در دهن هیچ هنر پیشه زبانست
با لعب چون سرو روان باد ترا عیش
کز رشک تو بدخواه تو چون نال نوانست
Bu şiiri puanla
Henüz puan verilmemiş