تعنت بالمسواك أبيض صافيا

ا ابن الرومي
0 برگ زرین
تُعنِّتُ بالمسواكِ أبيضَ صافياً تكادُ عذاري الدر منه تَحدَّرُ وما سرَّ عيدانَ الأراك برِيقها تَناوُحها في أيكها تتهصَّرُ لئن عدمتْ سقيا الثرى إنّ ريقَها لأعذبُ من هاتيك سُقيا وأخْصَرُ وما ذقتُهُ إلا بشيم ابتسامها وكم مَخبرٍ يُبديه للعين منظرُ بدا لي وميضٌ مُخبرٌ أن صوبَهُ غريضٌ وما عندي سوى ذاك مخبرُ ولا عيب فيها غير أن ضَجيعها وإن لم تُصبها الساهرية يسهرُ تذودُ الكرى عنه بنشرٍ كأنما يُضوِّعه مسكٌ ذكي وعنبرُ وما تعتريها آفةٌ بشريةٌ من النوم إلا أنها تتخثرُ وغيرُ عجيبٍ طيبُ أنفاسِ روضةٍ مُنورةٍ باتتْ تُراحُ وتُمطَرُ كذلك أنفاس الرياض بسُحرةٍ تَطيب وأنفاسُ الأنامِ تغَيَّرُ

منبع متن: آرشیو با مالکیت عمومی

ترجمه‌ای برای این شعر بیفزای ·

به این شعر امتیاز بده

هنوز امتیازی داده نشده

با لمس ستاره، امتیازی میان ۱ تا ۱۰ بده

دیدگاه‌ها

برای دیدگاه‌دادن باید وارد شوی.

ورود

هنوز کسی دربارهٔ این شعر دیدگاهی ننوشته است. نخستین نفر باش.

برای اینکه تجربهٔ خواندن بهتری برایت فراهم کنیم، در سایت‌مان از کوکی استفاده می‌کنیم. داده‌های شخصی‌ات در چارچوب قوانین حفاظت از داده پردازش می‌شوند؛ می‌توانی هر زمان انتخاب کنی که کدام کوکی‌ها را مجاز کرده‌ای.