رباعی شمارهٔ ۴۹
ا ابوسعید ابوالخیر
0
Altın Yaprak
آن یار که عهد دوستداری بشکست
می رفت و منش گرفته دامن در دست
می گفت دگر باره به خوابم بینی
پنداشت که بعد ازو مرا خوابی هست
Bu şiiri puanla
Henüz puan verilmemiş