شمارهٔ ۱۴۰
ا ادیب الممالک فراهانی
0
Altın Yaprak
ای دل چو ز تن کاهی در جان بفزایی
در جلوه ز صاحبنظران هوش ربایی
ور بسته زنجیر سر زلف بتانی
سخت است ز زنجیر غمت روی رهایی
تا چند گرفتاری در چاه زنخدان
جهدی کن کز چاه طبیعت بدر آیی
انجام کمال است چو وارسته ز مالی
پاداش هوان است چو در قید هوایی
گر قدر رخ خویش هر آیینه بدانی
این روی چو آیینه بهر کس ننمایی
تو مخزن یاقوتی و تو معدن گوهر
انصاف نباشد که کنی کاه ربایی
تو صورت رحمانی در کسوت انسان
بردار نقاب خودی از روی خدایی
آنرا که نگنجد بجهان در دل تو جاست
تا چند پیچیده در این تنگ قبایی
می نوش و قدح گیر که در خلوت انسی
بنشین و سخنگویی که همصحبت مایی
اندر خفقان است دل بلبله باید
امروز بیایی و رگ از وی بگشایی
وین زنگ که بر آینه خاطر ما شد
با یک قدح از آن می روشن بزدایی
من تشنه آن غالیه بو باده سر خم
ویژه که کند باد سحر غالیه سایی
گردید عیان عید ولی الله تو نیز
ایمان به ولی داری و از اهل ولایی
آن عقل نخستین که ز آغاز تکون
بر عالم ایجاد بود علت غایی
تیغ و فرسش خالق هر ناری و بادی
حلم و کرمش باعث هر خاکی و مایی
فرخنده علی بن ابی طالب مکی
یار صلحا دشمن زشتان مرایی
ای زاهد بی زرق که دنیا را خصمی
ای ماجد اعقل که جهان را تو خدایی
موسی حقیقت را هارون وزیری
عیسای طریقت را شمعون صفایی
گیرم که فلک همچو رحی دارد گردش
دست تو بود محور و تو قطب رجایی
در کشور تجرید خداوند بزرگی
در لشکر توحید امیرالامرایی
در روضه ایجاد نخستین ثمری لیک
در خلوت احمد دومین آل عبایی
گه بر سر شاهان اولوالعزم امیری
گه بر در سلطان اولی الامر گدایی
با رایت منصور نبی قاید جیشی
در آیت مسطور نبی سخت بنایی
تبریک خداوندی و تایید ترا من
دربار خداوند کنم چامه سرایی
شاهی که بکوتاهترین جامه قدرش
نه طاق فلک را نبود دست رسایی
شهزاده آزاده ولیعهد فلک مهد
شایسته فرماندهی و کامروایی
والا خلف الصدق ملک ناصر دین شه
گز جد و پدر ارث برد افسر شایی
ای آنکه بتقدیر بود امر تو توام
وی آنکه بتحقیق تو همدست قضایی
فرهنگ و خرد راهنمای ملکان شد
اما تو بفرهنگ و خرد راه نمایی
تا خلق به یکتاییت اقرار نمایند
شد پشت فلک را بدرت شکل دوتایی
مادرت مگر بهر شهی زاد که گویی
کاری بجز از پادشهی را تو نشایی
در گوهر هر کس هنری باشد از وی
با خنجر برانش محال است جدایی
چونانکه سها صنعت خورشید نتابد
خورشید هم ایدون نتوان کرد سهایی
دست تو چو موسی ید و بیضا کند اینک
بر موسی دست تو کند خامه عصایی
دردی بگه خشم و دوایی گه رحمت
یا للعجب ای شاه که دردی و دوایی
در بزم چو بنشینی خورشید کمالی
در رزم چو بخروشی باران بلایی
گوش فلک از ناله مظلومان کر بود
دست تو بیک سیلی دادش شنوایی
از همت خود سلم و معراج بسازی
تا بر سر این گنبد گردنده بر آیی
کوبی بسرش پای کزین پس ننماید
در خاک غلامان درت بی سر و پایی
جز کلک تو کان خط سیه زاد ندیدیم
هندو بچه از نطفه ترکان خطایی
کلک تو چو حوری که بود اهرمن آسا
تیغ تو چو دیوی که کند حور لقایی
گر خاک نه در پای تو شد گفتم ارضی
ور چرخ نه در دست تو گفتم که سمایی
عمان اگر از طبع بلندت نزدی موج
هرگز ننمودی چو کفت گوهر زایی
دریا نتوان بگشود سدی که تو بندی
گردون نتوان بست دری کش تو گشایی
فضل از سخنان تو بیندوخت مبرد
نحو از کلمات تو بیاموخت کسایی
تیغ تو کند پی فرس رستم دستان
جود تو کند طی ورق حاتم طایی
ای دولت دنیا بکف دست ولیعهد
تو بر مثل نخجیر در جوف فرایی
ای نیر اعظم تو در آن سایه جاوید
مانند غرابی ببر چتر همایی
ای شاه تو شروان شه و این ذره نظامی
ای شاه تو بهرام شه و بنده سنایی
حاشا که مرا پایه از این هر دو بکاهد
چونانکه تو در پایه بر آن هر دو فزایی
اما اثر همت شاهانه ات امید
در چشمه ی حیوان کندم راهنمایی
با پرتو لطف و اثر تربیت تو
بندم بعدد رسم و ره هرزه درایی
شعرم ز ثریا و ز شعری گذرد ز آنک
جستم ز درت نام امیرالشعرایی
خاقانی شروانی اگر بی ادبانه
این بیت سراید ز در بیهده خایی
گر تیغ علی فرق عدو یکسره بشکافت
البرز شکافی تو اگر گرز گرایی
حقا نه بهنجار سخن گفت و ندانست
دانا نکند زینسان ممدوح ستایی
دفلی نچشاند ثمر نخله خرما
حلیت ندارد اثر مهر گیایی
سخت است که خرمهره بالماس ستانی
زشت است که خر زهره بر مشک بسایی
من شاعر شروان نیم ای شاه جهانبان
بل زشت شمارم سخن مرد ریایی
گویم بمدیح تو که یاقوت ایمان
البرز شکافی تو اگر گرز گرایی
تاج سر شاهان جهانی بحقیقت
چون شاه ولایت را خاک کف پایی
تا نام ترا مریخ بنوشته به خنجر
تا نام ترا خورشید هندوی سرایی
صد ترک چو مریخ بدرگاه تو قربان
صد ماه چو خورشید براه تو فدایی
Bu şiiri puanla
Henüz puan verilmemiş