بخش ۲۱ - دور کردن باد پروانه را از شمع
ا اهلی شیرازی
0
Altın Yaprak
نکو باشد به عاشق لطف دلبر
ولی هر چند پنهان تر نکو تر
مکن عشق نهان چون شمع روشن
که باشد از حسودان بیم کشتن
حسودان را بود رنجی به سینه
که بی موجب همی ورزند کینه
حسد تیغی بود چون نیش کژدم
که جوید بی سبب آزار مردم
حسد آتش بود چون برفروزد
بهر خشک و تری کافتد بسوزد
گر این آتش زند بر سینه یی تاب
کسش ننشاند الا تیغ چون آب
چو با پروانه شمع از عین رحمت
ز مستی کردی اظهار محبت
بخود چون مار باد از رشک پیچید
که گنجی را به چنگ مفلسی دید
چنانش باد رشکی زان دو تن خاست
که این را کشتن او را سوختن خواست
ز غیرت تند گشت و قصد او کرد
کز آن گلبن فرو ریزد گل زرد
رباید از سر شمع افسر نور
کند پروانه را از وصل او دور
ولی هر چند از کین سوی او تاخت
نیارست از سرش تاج زر انداخت
جز این طرفی نبست از روی ماهش
کزو کنج شد بطرف مه کلاهش
چو شمعش تاج بر سر کج شد از باد
قیامت در میان مجلس افتاد
که ناگه تاج آن مشکین کلاله
رود بر باد همچون تاج لاله
برآمد از دل خلق از غمش دود
که او چشم و چراغ انجمن بود
چو خوی نازک و طبع سلیمش
نبود از نازکی تاب نسیمش
ز عین مردمی خلق از چپ و راست
پی آن نور چشم از جای برخاست
برای چاره جویی هر که بشتافت
بغیر از پرده تدبیری نمی یافت
Bu şiiri puanla
Henüz puan verilmemiş