شمارهٔ ۳۹
ا اهلی شیرازی
0
Altın Yaprak
که ره دهد سوی آن سایه همای مرا
به وصل او که رساند مگر خدای مرا
به ظلمت غم هجر از حیات وصلم دور
فغان که خضر رهی نیست رهنمای مرا
سگ توام ز کرم جا به کوی خویشم کن
چو در حریم وصال تو نیست جای مرا
چو غنچه تنگ دلم رخ نما که همچون گل
شکفته دل کند آن روی دلگشای مرا
نسیم وصل تو کی بر سرم گل افشاند
رسان به دیده غباری ز خاک پای مرا
دمی نمی گذرد در غمت به من چون ابر
که نیست گریه زاری بهای های مرا
از این سراچه غم شاد کی شود اهلی
مگر دری بگشاید از آن سرای مرا
Bu şiiri puanla
Henüz puan verilmemiş