شمارهٔ ۴۸۰
ا اهلی شیرازی
0
Altın Yaprak
نیست جان رفتن که نور از چشم روشن می رود
این بود کان نور چشم از دیده من می رود
دست من گیرید یا دامان او کز رفتنش
پایم از جا صبرم از دل جانم از تن می رود
همچو برق از دیده رفت آن شوخ خرمن سوز من
وه که از آه درون دودم به خرمن می رود
دامن چون دامن صحراست دایم لاله زار
بس که خون دل ز چشمم تا به دامن می رود
چشم ما گلشن شد از خون جگر و آن سروناز
می گذارد چشم ما و سوی گلشن می رود
خلق پندارند کآتش در سرای من فتاد
شب چو دود دل ز آهم سوی روزن می رود
سوی گلشن آن پری با مردم بیگانه رفت
اهلی دیوانه از جورش به گلخن می رود
Bu şiiri puanla
Henüz puan verilmemiş