شمارهٔ ۷۶۳
ا اهلی شیرازی
0
Altın Yaprak
دی که آن کان نمک خنده بر این مجنون کرد
من چه گویم که چه با این جگر پرخون کرد
غرق خون گشته ام از دیدن آن مردم چشم
چکنم چشم خودم غرقه درین جیحون کرد
تا صبا یک گره از سنبل زلفش بگشاد
هر بمویی گرهی از دل ما بیرون کرد
عاشقان مست غم از آن می گلگون گشتند
هرچه با خسته دلان کرد لب میگون کرد
بخت آواره مرا در طلب گوهر وصل
در بیابان فنا همسفر مجنون کرد
گنجها زیر زمین دارم ازین سیم سرشک
کیمیای نظر دوست مرا قارون کرد
اهلی از سروقدان سبزه صفت خرم بود
آخرش سوخته برق ستم گردون کرد
Bu şiiri puanla
Henüz puan verilmemiş