شمارهٔ ۸
ع عمعق بخاری
0
Altın Yaprak
با جام باده در وطن امروز برفروز
آن گوهری که هست مدد در صفای جان
قد بلند او به مثل مثل نارون
رنگ عجیب او به صفت رنگ ناردان
بیگانه از ستاره ولیکن ستاره بار
بی بهره از عقیق ولیکن عقیق سان
رخشان ترست پیکرش از جنس آفتاب
پیچان ترست قالبش از شاخ خیزران
در گوش او ز گوهر چرخست گوشوار
بر فرق او ز مشک سیاهست طیلسان
شنگرف را به گونه دلیل معین است
لیکن همی نماید زنگار ازو دخان
چون خاطر کریم صفا اندرو پدید
چون همت بلند جوادی درو عیان
چون بر زمین ز پیکر خود سایه افگند
سوی سپهر پشه زرین شود روان
نقصان کجا رسد به طبایع ز روزگار
تا اوست بر سپاه طبایع خدایگان
Bu şiiri puanla
Henüz puan verilmemiş