شمارهٔ ۲ - قصیده

ع عمعق بخاری
0 Altın Yaprak
عنان همت مخلوق اگر به دست قضاست چرا دل تو چراگاه چون و چند و چراست گر اعتقاد درست است اعتراض محال ور اعتراض ثواب است اضطراب خطاست بلاست جستن بیشی و پیشدستی باز همیشه همت ما مبتلای این دو بلاست به جد و جهد نگردد زیادت و نقصان هر آنچه بر من و بر تو ز روزگار قضاست کمال جویی و دانی که مرد راست کمال ز راستی و درستی چنین کی آید راست صفات خاص خداوند بنده را نسزد به هیچ حال خدایی و بندگی نه رواست طریق آز دراز است و بار حرص گران به زیر هر نفسی صد هزار گونه بلاست اگر به دندان ذره کنی هزاران کوه هرآینه نشود غیر آنچه یزدان خواست قضا قضاست و شاهد درست قاضی عدل تو را بدانچه قضا اقتضا نمود رضاست به هیچ حال من از زیر بند او نجهم به هر صفت که بر آرد مرا رضا و سزاست جز آنکه طعنه و تعریض دوستان نشاط برین دلم بتر از صد هزار تیر جفاست به پیری ام همه کس سرزنش کنند همی گناه من چه درین از خدای باید خواست نه اختیار من است این چو اختیار کسی ست که هرچه بر من و تو حکم کرد حکم رواست نماز شام شب عید چون طلایه ماه بر آمد از فلک و نور شمع روز بکاست سپهر تیره بیاراست رخ به مروارید چنانکه گفتی دریای لؤلؤ لالاست مه وثاق من از بهر دیدن مه نو دژم نمود سر زلف و از برم برخاست دو دیده چون دو گهر بر رخ فلک بردوخت رخ سپهر به شمع رخان خود آراست به چشم نیک بدید آخر آن مه خندان مهی که سایه موی است یا سهیل و سهاست چون ماه دید به عادت بگفت آنک ماه به شرم گفتمش ای ماه چهره ماه کجاست به نوک آن قلم سیمگون اشارت کرد بگفت آنک در زیر زهره زهراست نگاه کردم نی ماه دیدم و نه فلک بدین چه گفتم و گویم همی خدای گواست نگار من ز سر کودکی و تنگدلی چه گفت گفت که بینایی از خدای عطاست حقیقت است که پیری رسول عاقبت است همیشه از بر پیری نهایت است و فناست به شوخ چشمی نگذاشتی جوانی و عمر کنون که پیر شدی در دلت همان سوداست تو را چه وقت تماشا و عشرت است و سفر تو را نه پایه آسایش و نماز و دعاست ز خویشتن تو برنجی همی و ما ز عنا نصیب ما همه از دولت تو رنج و عناست جهان بمان به جوانان و درد سر بگسل که کار عالم تا هست خار با خرماست چو پرده حرم حرمت از میان برخاست دهن ببستم چونانکه عادت حکماست ز راه دین سخن تلخ او نمودم خوش از آنکه در سخن راست راستی پیداست غلام پیر شهی ام که صد هزاران پیر ز فر بخت جوانش جوان دل و برناست شنیده ام که به ده سال جور و ظلم ملوک به از دو روزه سرسام و فتنه و غوغاست کنون شد این مثل ای پادشه مرا معلوم به امتی که هلاک است و ملکتی که هباست به هفته ای که مثال و خطاب تو بگسست از آن طرف که حد اوش و اوزجند و نساست بر اهل قبله بر از کافران رسید آن ظلم کز آتش و تف خورشید روی بسته گیاست نجست هیچ کس الا اسیر یا مجروح نماند هیچ زن الا فضیحت و رسواست سواد ساحت فرغانه بهشت آیین چو کربلا همه آثار مشهد شهداست کز آب چشم اسیران و موج خون شهید نبات هاش تبرخون و خاک هاش حناست هزار مسجد و محراب خالی ست و خراب هزار منبر اسلام بی دعا و ثناست

Bu şiire çeviri ekle ·

Bu şiiri puanla

Henüz puan verilmemiş

Yıldıza dokunarak 1–10 arası puan ver

Yorumlar

Yorum yapmak için giriş yapmalısın.

Giriş yap

Bu şiire henüz yorum yapılmamış. İlk sen ol.

Sana daha iyi bir okuma deneyimi sunabilmek için sitemizde çerez kullanıyoruz. Kişisel verilerin KVKK ve GDPR kapsamında işlenir; hangi çerezlere izin verdiğini dilediğin zaman değiştirebilirsin.