شمارهٔ ۲

ا امیر معزی نیشابوری
0 Altın Yaprak
ای کرده فتح و نصرت در مشرق آشکارا بگذشته ز آب جیحون و آتش زده در اعدا با خیل خیل لشکر چون سیل سیل باران با فوج فوج موکب چون موج موج دریا از توده توده آهن چون کوه کرده هامون وز گونه گونه رایت چون شهر کرده صحرا بنهفته هر غلامت دیبا به زیر آهن پوشیده هر ندیمت آهن به جای دیبا ماهان بزمگاهت در کف گرفته کیوان مریخ وار بسته هر یک میان به جوزا شمشیر جنگیانت در خون شده مغرق چونانکه برگذاری بیجاده را به مینا از سنگ منجنیقت بشکسته حصن دشمن چونانکه از تجلی بشکست طور سینا از جمع پادشاهان کس را نبود هرگز فتحی بدین بزرگی در وهم و در تمنا تو عادلی و دانا وز عدل و دانش تو هم ملک شد مزین هم فتح شد مهیا ای گشته همچو مشرق مغرب به تو مزین وی گشته همچو ایران توران به تو مهنا فتحی چنین که یابد جز پادشاه عادل ملکی چنین که گیرد جز شهریار دانا زین فتح نو که کردی ملت گرفت قوت زین ملک نو که بردی دولت گرفت بالا هست اندرین سعادت تأیید ملک و دولت هست اندرین بشارت تاریخ دین و دنیا از نعل بادپایان وز خون خاکساران گرد و بخار از ایدر رفته است تا بخارا از روی جنگجویان وز موی شیر گیران بی نرخ شد به توران کافور و مشک سارا همچون بنات نعشند از هم گسسته اکنون قومی که بر خلافت بودند چون ثریا خشمت نکرد کس را الا به حق عقوبت عفوت نکرد کس را الا به حق محابا از خانیان گروهی کز خط شدند بیرون جنگ آوران یغما جانشان زدند یغما از تیغ شیر مردان تن شان شدست عبرت وز پای ژنده پیلان سرشان شدست رسوا در قلعه بود خصمت سیمرغ وار پنهان پیش تو آمد آخر گنجشک وار پیدا نصرت همی طلب کرد از کین تو ولیکن در آرزوی نصرت مقهور شد مفاجا بگرفتی و سپردی ملکش به پای لشکر بگشادی و سپردی گنجش به دست غوغا از هیبت تو آخر چون آب گشت آتش وز دولت تو آخر چون موم گشت خارا فال موافقانت فرخنده گشت و میمون لاف مخالفانت بیهوده گشت و سودا گر باد بود دشمن بی باد گشت خرمن ور خار بود حاسد بی خار گشت خرما قحط ستم ز توران امسال برگرفتی گر پار برگرفتی ز انطاکیه چلیپا اینجا ز فر عدلت ایمن شدست مومن وانجا ز سهم تیغت ترسان شدست ترسا خانان همی به خدمت بوسند سم اسبت چونانکه بت پرستان سم خر مسیحا بیم سرش نباشد هر کس که او به مهرت از دل کند تقرب وز جان کند تولا ای شهریار عادل می خور که خصم بددل چون مرغ نیم بسمل در دام توست دروا از ملک رفته بیرون بگذشته زاب جیحون رخ زرد و دیده پر خون بر درد ناشکیبا ملکی گرفته ای تو چون تازه بوستانی با دوستان همی کن در بوستان تماشا منسوخ شد به گیتی زین داستان و قصه هم قصه سکندر هم داستان دارا فتح تو گویم اکنون هر ساعتی مکرر مدح تو گویم اکنون هر لحظه ای مثنا من بنده گر ز خدمت یک چند دور بودم باز آمدم به خدمت با شعرهای زیبا از ترس راه و گرما وز بیم آب جیحون بودم قریب یک ماه دلتنگ و ناتوانا مدح تو حرز کردم تا یافتم سلامت از بیم آب جیحون وز ترس راه و گرما چون فتح تو شنیدم بر فتح در رسیدم پیروزی تو دیدم در مشرق آشکارا تا عالم است شاها پیروز باش و خرم با بندگان یکدل با چاکران یکتا آراسته سپاهت وافروخته مصافت از دلبران خلخ وز نیکوان یغما دو دست تو گرفته دو چیز روح پرور یک دست زلف دلبر یک دست جام صهبا بر هر صفت که باشی رای تو باد عالی در هر وطن که مانی ملک تو باد والا

Bu şiire çeviri ekle ·

Bu şiiri puanla

Henüz puan verilmemiş

Yıldıza dokunarak 1–10 arası puan ver

Yorumlar

Yorum yapmak için giriş yapmalısın.

Giriş yap

Bu şiire henüz yorum yapılmamış. İlk sen ol.

Sana daha iyi bir okuma deneyimi sunabilmek için sitemizde çerez kullanıyoruz. Kişisel verilerin KVKK ve GDPR kapsamında işlenir; hangi çerezlere izin verdiğini dilediğin zaman değiştirebilirsin.