شمارهٔ ۴
ا امیر معزی نیشابوری
0
Altın Yaprak
شب نماید در صفت زلفین آن بت روی را
مه نماید در صفت رخسار آن دلجوی را
شب کجا جوشن بود کافور دیبا رنگ را
مه کجا مفرش بود زنجیر عنبر بوی را
بر زمین هر کس خبر دارد که ماه و آفتاب
سجده بردند از فلک دیدار آن بت روی را
بر گذشت آن ماه پیکر گرد باغ و بوستان
گرد رو اندر به عمد ا تاب داده موی را
موی و روی او به باغ و بوستان تشویر داد
سنبل و شمشاد را و لاله خود روی را
زلف و خالش را شناسد هر کسی چوگان و گوی
درخور آمد گوی چوگان را و چوگان گوی را
هر کجا باشد رخ و خطش نباشد بس عجب
گر ندارد شوی زن را طاعت و زن شوی را
چونکه اندر خانه وصل آمد از کوی فراق
در گشاد این خانه را و در ببست آن کوی را
او و من هر دو به مهر و دوستی یکتا دلیم
نیست راه اندر میانه حاسد و بدگوی را
Bu şiiri puanla
Henüz puan verilmemiş