غزل شمارهٔ ۱۱۱
ا انوری ابیوردی
0
Altın Yaprak
رخ خوبت خدای می داند
که اگر در جهان به کس ماند
ماه را بر بساط خوبی تو
عقل بر هیچ گوشه ننشاند
شعله آفتاب را بکشد
حسنت ار آستین برافشاند
در جهان برنیاید آب به آب
عشقت ار آب بر جهان راند
گفتمت جان به بوسه ای بستان
گفتی ار خصم بوسه بستاند
بستدی جان و بوسه می ندهی
این حدیثت بدان نمی ماند
چون مزاج دلم همی دانی
که نداند شکیب و نتواند
با خیالت بگو نخواهم داد
تا به گوش دلم فرو خواند
انوری بر بساط گیتی کیست
که نه ناباخته همی ماند
Bu şiiri puanla
Henüz puan verilmemiş