شمارهٔ ۴۰ - فیالحکمة
ا انوری ابیوردی
0
Altın Yaprak
آن شنیدستی که روزی زیرکی با ابلهی
گفت کین والی شهر ما گدایی بی حیاست
گفت چون باشد گدا آن کز کلاهش تکمه ای
صد چو ما را روزها بل سال ها برگ و نواست
گفتش ای مسکین غلط اینک از اینجا کرده ای
آن همه برگ و نوا دانی که آنجا از کجاست
در و مروارید طوقش اشک اطفال منست
لعل و یاقوت ستامش خون ایتام شماست
او که تا آب سبو پیوسته از ما خواسته است
گر بجویی تا به مغز استخوانش زان ماست
خواستن کدیه است خواهی عشر خوان خواهی خراج
زانکه گر ده نام باشد یک حقیقت را رواست
چون گدایی چیز دیگر نیست جز خواهندگی
هرکه خواهد گر سلیمانست و گر قارون گداست
Bu şiiri puanla
Henüz puan verilmemiş