بخش ۵۹ - صفت جریزه دیو مردمان
ا اسدی توسی
0
Altın Yaprak
رسیدند نزدیک کوهی بلند
که بود از بلندش بر مه گزند
بسی کان گوهر بدان کوهسار
همان دیو مردم فزون از شمار
گروهی سیه چهر و بالا دراز
به دندان پیشین چونان گراز
نه بر کوهشان مرغ را راه بود
نه نیز از زبانشان کس آگاه بود
به دریا زدندی چو ماهی شناه
به کشتی رسیدندی از دور راه
همه روز از الماس تیغی به کف
بدندی به هر جای جویان صدف
چو کشتی پدید آمدی هر کسی
شدندی به کف در و گوهر بسی
خریدندی آهن به در و گهر
نجستندی از بن جز آهن دگر
ندانست کس بازشان راه راست
کشان رای چندان به آهن چراست
چو کشتی مهراج و ایران گروه
بدیدندی از تیغ آن برز کوه
گهرهای کانی از اندازه بیش
ببردند با هدیه هر یک به پیش
به گوهر بسی ز آهن آلات و ساز
ز هر کس خریدند و گشتند باز
دو لشکر از ایشان توانگر شدند
همه پاک با در و گوهر شدند
Bu şiiri puanla
Henüz puan verilmemiş