برخیز و برافروز هلا قبله زردشت بنشین و برافکن شکم قاقم بر پشت بس کس گرویدند بزردشت کنون باز ناکام کند روی سوی قبله زردشت…
آمد آن رگ زن مسیح پرست شست الماسگون گرفته به دست کرسی افکند و برنشست بر او بازوی خواجه عمید ببست…
تا مشک سیاه من سمن پوشیدست خون جگرم بدیده بر جوشیدست شیری که بکودکی لبم نوشیدست اکنون ز بناگوشم بر زوشیدست
ای گشته خجل آبحیات از دهنت سرو از قد و ماه از رخ و سیم از ذقنت صاحب نظری کجاست تا درنگرد صد یوسف مصر در ته پیرهنت
ز بس خونها که می ریزی به غمزه شمار کشتگان ناید به یادت گر از خون ریختن شرمت نیاید ز رنج غمزه باری شرم بادت
جغد که با باز و با کلنگان پرد بشکندش پر و مرز گردد لت لت
شادی و بقا بادت و زین بیش نگویم کاین قافیه تنگ مرا نیک بپیخست
همچون رطب اندام و چو روغنش سرین همچون شبه زلفکان و چون دنبه الست
حلقوم جوالقی چو ساق موزه است و آن معده کافرش چو خم غوزه است
جوان شد حکیم ما جوانمرد و دل فراخ یکی پیرزن خرید بیکمشت سیم ماخ
بامید قبولت بکر فکرم چو بهر یوسف مصری زلیخا بانواع نفایس خویشتن را بسان نوعروسی کرده آسا…
گفتم میان گشایی گفتا که هیچ نایم زد دست بر کمربند بگسست او پرنداخ
جان مرا غمت هدف حادثات کرد تا عشق سوی من نظر التفات کرد حال مرا و زلف پریشان خویش را در راه عاشقی رقم مشکلات کرد…
چرا نه مردم عاقل چنان بود که بعمر چو درد سر کندش مردمان دژم گردند چنان چه باید بودن که گر سرش ببری بسر بریدن او دوستان خرم گردند
چه سود کند که آتش عشقش دود از دل و جان من برانگیزد پیش همه مردمان و او عاشق جوبنده بخاک بر به بجخیزد
15 / 95 gösteriliyor