بخش ۳۳ - زاری کردن ورقه

ع عیوقی
0 Altın Yaprak
چو این شعر ورقه ببردش بسر برآشفت وز غم درآمد بسر ببردند آن زار دل برده را مر آن نوگل زرد پژمرده را نمودند آن گور کآن گوسفند بدو اندرون بود بسته ببند ندانست مسکین که در گور کیست ببر در گرفت و بزاری گریست همی گفت ایا بر سر سروماه نهفته شدی زیر خاک سیاه ایا آفتاب درخشان دریغ که پنهان شدی زیر تاریک میغ ایا تازه گل برگ خوش بوی من شدی شادنا بوده از روی من بمالید رخساره بر خاک گور ببارید از دیدگان آب شور نیاسود هیچ از فغان و خروش گهی شد ز هوش و گه آمد به هوش شب و روز از ناله ناسود هیچ یکی ساعت از درد نغنود هیچ فروماند یکباره از خواب و خورد تنش گشت زار و رخش گشت زرد تنش گشت پر گرد و سر پر ز خاک شده رویش از خون دیده مغاک شب تیره چون نوحه آراستی زن از بستر شوی برخاستی ابا او به هم زار و گریان شدی برو بر دل خل بریان شدی ستاره بر او برهمی خون گریست همی گفت کین خسته زار کیست ز بس کز دو دیده براند آب و خون گیارست بر گور بشنو که چون غلامان و در بستگان و حشم ستوران پر بار و طبل و علم رسیدند اندر شب از ره فراز همه یار با شادکامی و ناز خبرشان نبود ار خداوند خویش که دارد بدوبخت بد بند خویش گشادند یار و فگندند رخت کشیدند خیمه نهادند تخت بجستند پس مهتر خویش را مر آن سید کشور خویش را ورا از بر گور بریافتند به نزدیک او جمله بشتافتند بدیدند وی را بدان سان شده جگر خسته و زار و گریان شده ز تیمار او جمله محزون شدند دل آزرده و دیده پر خون شدند بسی پند دادند نشنید پند که بر جانش از عاشقی بود بند بگفتند یکسر کی ای جان ما خداوند ما درد و درمان ما بفرمای ما را هر آنچت مراد که تا ما کنیم اندر آن اجتهاد بگفتا به جمله ازین جایگاه بسوی یمن باز گیرید راه مرا مال بابست از بهر یار چو شد یار مالم نیاید بکار غلامی و اسبی و دستی سلیح دو تا تیغ هندی و یکی رمیح گذارید از بهرم این جایگاه شما باز گردید و گیرید راه چو از کار او آگهی یافتند به سوی یمن باز بشتافتند چو آن مالها برگرفتند و رفت دل مامک و باب گلشه بکفت از آن بی کران مال و گنج درم دل هر دو پرگشت از درد و غم ز تیمار چون برگ لرزان شدند وز آن کرده خود پشیمان شدند چه سود آن پشیمانی و درد و غم که اندر ازل رفته بود آن قلم هلال از ندامت شده زرد روی بر ورقه آمد بگفتش بدوی که چندست ازین ناله زار چند مکن خویشتن را چنین دردمند بخواهش همی گفت ای در پاک مکن بیهده خویشتن را هلاک دهم من ترا خوب دلبر زنی پری چهره و شمع هر برزنی نگاری کجا غمگسارت بود سزاوار و شایسته یارت بود به عم گفت ورقه که ای بختیار مرا تازیم زن نیاید به کار مرا خاک اینجای مونس بسست که در زیر او بس گرامی کسست اگر می روا باشد او زیر خاک چه باشد که من نیز باشم هلاک بگفت این و از وی بتابید روی تنش گشته از مویه برسان موی زبس نوحه و زاری او شگفت دل هر کسی ناله اندر گرفت همه اهل حی زو چو سر گشتگان به خون در شده غرق چون کشتگان

Bu şiire çeviri ekle ·

Bu şiiri puanla

Henüz puan verilmemiş

Yıldıza dokunarak 1–10 arası puan ver

Yorumlar

Yorum yapmak için giriş yapmalısın.

Giriş yap

Bu şiire henüz yorum yapılmamış. İlk sen ol.

Sana daha iyi bir okuma deneyimi sunabilmek için sitemizde çerez kullanıyoruz. Kişisel verilerin KVKK ve GDPR kapsamında işlenir; hangi çerezlere izin verdiğini dilediğin zaman değiştirebilirsin.