اهدنا الصراط المستقیم گفتم ای الله هر جزو مرا به انعامی به شهر خوشی و راحت برسان و هزار دروازه خوشی بر هر جزو من بگشای و راه راست آن باشد که به شهر خوشی برساند و راه کژ آن باشد که…
الله اکبر گفتم دیدم که اندیشه های فاسد و هر اندیشه که غیر اندیشه الله بود همه منهزم شدند به دل آمد که تا صورتی پیش خاطر نمی آید اخلاص عبادت ظاهر نمی شود و تا کلمه لفظة الله پدید نم…
گفتم عجب نیست عرضه کردن اعمال امت بر نبی علیه السلام بنگر که چون پاره راست می روم به سوی الله و نزدیک تر می شوم به حضرت الله کارهای مریدان مرا و کسان مرا بر من عرض می کنند و دوستان…
به مسجد رفتم سرم درد می کرد گفتم ذکر الله چنان می باید که بگویم که الله مرا فراغتی دهد از درد سر و از همه دردها و از همه اندیشه ها گفتم چو الله را یاد کنم باید که به هر وجهی که رقت…
بامداد در مسجد نشسته بودم هر کسی سلام می گفتند و سجود می کردند گفتم که الله روح مرا بر این ها عرضه می کند و روح مرا می آراید و آراسته بدین ها می نماید تا ایشان آن آثار الله را می ب…
حسین را گفتم که نورزیدی تا اینجا که زمین مرده بود و غیر تو بود زنده شد اگر بورزی تا خود را نیز زنده کنی به طریق اولی بود از زنده شدن غیر که زمین است چنین خوشی ات می آید تا از زنده…
می گفتم در الله متحیر باشم و از همه اوامر منقطع باشم که تحیر با تدارک راست نیاید چو الله مستغنی است همه عاشق و محب می خواهد و بس همه صور شرایع و معاملات و قطع خصومات و حدود و زواجر…
سبحانک اللهم آغاز کردم دیدم که این را الله می گوید به من و این صورت تعظیم را الله است که در من هست می کند تا وهم من قطع می شود که عبارت از وی الله می آید و الله است که آن حالت را ا…
شب برخاستم نظر به ادراکات خود می کردم دیدم که ادراکاتم چون مرغان دست آموز به ذات الله می رفت و پروبالشان می سوخت و اثر آن به دماغ و استخوان های من می زد و سر و دندانم درد می گرفت و…
به مسجد رفتم ذکر می گفتم رشید قبایی را دیدم صورت او از پیش دلم نمی رفت گفتم دوست و دشمن هر دو ملازم دل اند تا با غیر الله بیگانه نشوم خلاص نیابم و دل سلیم نشود گفتم تکلفی کنم و دل…
الله می گفتم بر این معنی که همه اختیار و ارادت و قدرت و فعل الله راست و همه خوشی ها در اختیار و قدرت و فعل است مجبور خود نام با خود دارد یعنی بی مراد و بیچاره و عاجز و بی مزه هرکه…
در نماز درآمدم به الله نظر می کردم چنانکه صفت کنند حور را نیمه اش از کافور است و نیمه اش از زعفران و مویش از مشک و یا گویند فلان کس را سریست از شرم و پاییست از صدق و غیر وی همچنان…
نظر می کردم به صاحب جمالان و خوبان که الله ایشان را بدین نغزی که آفریده است باز نظر کردم که الله این خوبان را که همچون پرده صنع و پرده جان گردانیده است تا بدین زیبایی است گفتم چو ص…
رب قد آتیتنی من الملک گفتم ای الله ملک این دنیا چیز محقر است از ملک هایی که توراست در پرده غیب و علمتنی من تأویل الأحادیث و مرا آموختی پایان سخن ها را که در خواب می شنوم از اسرار غ…
سبحانک و غفرانک می گفتم گفتم ای الله چون بود من و هستی من از توست و نظر و درک من از توست و عقل و روح من از توست و چشم و سمع ظاهر و باطن من از توست چگونه من مخاطب تو و مقابل تو و لب…
15 / 86 gösteriliyor