فصل ۴۹
ب بهاء ولد
0
Altın Yaprak
گفتم ای دوستان جمع باشید با خود تا عقل و روح دیگرتان پدید آید نبینی چون اجزای تو پراکنده بود او را نه عقل بود و نه روحی بود و نه خوشی بود و نه راحتی بود چون فراهم آمدند الله به برکت جمعیت مر ایشان را عقل داد و روح داد نبینی که هرچه نیکانند در دنیا یکی بودند و چون بدان جهان رفتند باز همه جمع اند که
السلام علیک ایها النبی و رحمة الله و برکاته السلام علینا و علی عباد الله الصالحین
گویی که نیکان همان صفات نیکویی اند از جمال و قدس و عقل و تواضع و غیره دلیل بر آنکه ا گر این صفات می برود همان اجزای خاک می ماند و جماد و مرده می باشد و بوجود اینها از نیکان می باشند و هر ازین صفت نیکویی گویی که قایم میشود به صفت الله لاجرم نیکان باقی اند به بقای الله مقرون کرد تحیات لله را با عباد صالحین که عباد صالحین از صفات نیکان است و صفات نیکان رحمت است و او ملحق و مغلوب گشته به رحمانی الله است
پس هرگاه که خواهی با نیکان باشی با الله باش و خصوصیت دوستی ایشان مغلوب به رحیمی الله است
و اذا اردت ان تنظر الی همم الصالحین فانظر الی الملک القدیر
همت های نیکان قایم به صفت ملکی است که له الملک
اذا اردت ان تنظر الی همم الصالحین فانظر الی الملک القدیر الازلی الزینة و الجمال و میل طباعهم و تعشقهم من صفات الصالحین قایم بصفة الله و هو القدوسیة القدوس و التعجبات من الجمال و المحبات من صفات الصالحین تابعة لصفة السبوحیة فاذا اردت ان تنظر الیهم فانظر الی السبوح
إن الله مع الذین اتقوا و الذین هم محسنون
و تحقیق المعیة فی الاتحاد الظاهر من الساذجیة و الاخلاق الرضیة و طهارة الصدور و طیب النفس من صفات الصالحین ثم جملة صفات الصالحین المغلوب بصفات الله
گویی الله همان صفات است که یاد کرده شد و این صفات روح آدمی مغلوب بدان است و این معانی روشن تر به گفتار لا إله غیرک می شود یعنی
ای الله خوشی های هر دو جهان به جز از تو از کسی دیگر حاصل نشود و هست شدن بعد از نیستی به جز از تو از کسی دیگر نباشد
پس ذکر الله می کن بر این وجه که ای الله آن شکر مر محبان را در خدمت خود تو داده و این عشق ها و مزه ها تو می دهی و مقصود از نان و غذاها خوشی است و مصاحبت صاحب جمالان و مزه در جمال ها و مقاصد این همه صور در هر دو جهان مر بنده را آن گرمی و عشق و رغبت و محبت آمد پس مقصود از صور احسان الله آن گرمی و عشق و رغبت و محبت دادن آمد از الله و وجود بنده آن گرمی ست و عشق است و محبت است و مزه است و هرکه را آن مزه و رغبت و محبت و عشق بیشتر وجود او قوی تر پس بنده همین همت و رغبت و محبت و مزه و عشق آمد و بس و الله همین همت بخش و مزه بخش و محبت بخش آمد و بس و دگرها همه صور است و بس بلافایده
اکنون ذکر الله می کن و این والهی می طلب از الله که ای الله از راه می و سماع و شاهد سکر چگونه می بخشی و از راه ملک گرفتن همت و رغبت و جانبازی چگونه می بخشی که تا پنجاه فرسنگ را پیش دشمن باز می روند و آن پابستگی و رقت با فرزند چگونه می دهی و انبیا و اولیا را شکر چگونه دادی و این همه در تو هست ای الله و از تو است ای الله و در هر جزو از اجزای کالبدم ازاین مزه ها و رقت ها نشانی نهاده که این اجزای من از بی مزگی نرسته باشد و ا گر در هر جزو از اجزای من این نشانی را ننهاده من چگونه پی بردمی اینها را
اکنون هر جزو من طالب کمال همان نشانی است که در وی نهاده و تو همان معطی کمال آن نشانی اگر صورت نیستی آن کمال مرا این نشانی ندادی مرا
چون نفس عاشقانه ملایکه را پیش آمد که لا یعصون الله ما أمرهم لاجرم خاص تر آمدند و بهشت ایشان همان عشق آمد
نور الدین را می گفتم روزه مدار که ضعیف چون روزه دارد از پای درافتد و چون از پای درافتد عتاب آید همچنانک والی چاکر خود را قلعه داده باشد که اینجا بنشین و با اعدای من جنگ می کن او قلعه را رها کند و بگریزد و به نزد خداوندگار خود رود عتاب آید که چرا حصار را ماندی و چرا نپاییدی تا من تو را بازخواندمی اکنون کالبدها همچون قلعه هاست بر سرحد کفر شیاطین تا اکنون گرد آن گشت می کردی اکنون ده چندان کن اکنون که سلاح تو سلاح صلاح شده است قلعه کالبد را اکنون قوی استوار کن
سؤال کرد دین با دنیا چگونه جمع شود
گفتم هرگاه که این قوه تو دینی شد این قلعه کالبد تو هم دینی شد دنیاوی نماند
و الله اعلم
Bu şiiri puanla
Henüz puan verilmemiş