فصل ۷۲
ب بهاء ولد
0
Altın Yaprak
بسم الله الرحمن الرحیم می خواندم گفتم که به حرمت بسم الله و به نام و آوازه ی بسم الله اجزای عالم و ابعاض عالم ارزاق از اسباب می ستانند چو الله خود را رحمن و رحیم می فرماید از بهر آن می فرماید تا بسیار امیدها بدارید باسم الله اما شما در این مقدمه ی دنیا سخت شده اید و رنج می بینید و همه مقدمات را فراموش کرد ه اید همچون خس که در دریا باز به هر جایی تعلق می کند باز چون آب او را آسیب زند از آن موضع بیندازدش
ای تو در آسمان و زمین بوده و همه را فراموش کرده بر این سفره ی آسمان نگر به قرص های ستارگان و کاکی ماه در میانه برکندوره ی شعر هوا و مدبران فرشتگان که ذات شریفشان را ننگ آید از شربت هوا این لقمه را به دهان خاک می رسانند و حیوانات چون رگ های مختلف و چون چشم و سپیدی وی و گوش و بینی همه مدد می گیرند لاجرم هر حیوان درخور خود غذا می گیرد و هر رگی در سنگ ها از یاقوت و لعل و زر و نقره درخور اهلیت خود غذا می گیرند حضرتی که آش آسمان به دل سنگ می رساند اگر آش رحمت به اجزای خاکی تو رساند چه عجب
تو این الاغ تیزتک را نگر که تازیانه ی برق در دست گرفته است و بانگ رعد می زند و سحاب بی کار را از کنارهای جزایر و کوه ها جمع می کند تا آب کشند و گل کاری کنند و این خزینه ی دنیا را معمور دارند همچنان لطایف صنع خود را در گوشت پاره ی دل بشر نقش فرمود تا بر آن منوال کار جهان را راست آرند
تو نقشی و صورتی در خانه ی خود نکنی مگر از بهر زه و احسنت کنی پس چه می پنداری که الله این چندین صور را نه از بهر حمد و ثنا کند تو را اگر خانه باشد و تو زیردستان را نگویی که این را بکنید و آن را نکنید گویند مگر این خم است و یا در و دیوار است که او را سخن نیست ببین تو این صفت را به حکیم قادر چگونه روا می داری عجب او را حکم و امر ونهی نباشد
إنا عرضنا الأمانة
شما سرور باشید بر این شرط زیرا که شما تشنه ی آب شهو ات و مزه ها می باشید چو از بیابان عدم برآمده ایت از آن بخورید که إن الله مبتلیکم بنهر فمن شرب منه فلیس منی و من لم یطعمه فإنه منی إلا من اغترف غرفة بیده فشربوا منه إلا قلیلا منهم
شما را دوستدار نفس آفرینم و بفرمایم که نفس را دشمن دارید پنج در حس خمستان به معاینه با این جهانتان گشاده کنم تا که مصلح این حال باشید باز در تاریک عقل را به حکم استدلال راه دهیم و بفرمایم که ترک این معین کنید و راه استدلال گیرید همه چیزها این صورت امانت را نیارستند برداشتن و آدمی برداشت با زانو و میانگاه و گردن و فرمان آمد که ای امانت در گردنش لازم باش إنه کان ظلوما جهولا یعنی که چنین باری نفیس و با خطر برداشته است و در پایان اگر سودی کند چنان ملکی که بهشت است به دست آرد و اگر زیان کند به چنان عقوبتی که دوزخ است برسد با چنین امانت مغفل زیستن و بی کار باشیدن ظلومی باشد و جهولی باشد در حق خود بحال چنین امانتی این بیان از بهر آن است تا سرسری نباشید در کار دین با چنین امانتی و الله اعلم
Bu şiiri puanla
Henüz puan verilmemiş