بخش ۱۰ - در توحید
ش شیخ بهایی
0
Altın Yaprak
دست او طوق گردن جانت
سر برآورده از گریبانت
به تونزدیکتر ز حبل ورید
تو در افتاده در ضلال بعید
چند گردی به گرد هر سر کوی
درد خود را دوا هم از او جوی
لا نهنگی است کاینات آشام
عرش تا فرش در کشیده به کام
هر کجا کرده آن نهنگ آهنگ
از من و ما نه بوی ماند و نه رنگ
نقطه ای زین دوایر پرگار
نیست بیرون ز دور این پرگار
چه مرکب در این فضا چه بسیط
هست حکم فنا به جمله محیط
بلکه مقراض قهرمان حق است
قاطع وصل کلمان حق است
هندوی نفس راست غل دو شاخ
تنگ کرده برو جهان فراخ
دارد از لا فروغ نور قدم
گرچه لا داشت تیرگی عدم
چون کند لا بساط کثرت طی
دهد الا ز جام وحدت می
Bu şiiri puanla
Henüz puan verilmemiş