شمارهٔ ۱
ش شیخ بهایی
0
Altın Yaprak
گر نبود خنگ مطلی لگام
زد بتوان بر قدم خویش گام
ور نبود مشربه از زر ناب
با دو کف دست توان خورد آب
ور نبود بر سر خوان آن و این
هم بتوان ساخت به نان جوین
ور نبود جامه اطلس تو را
دلق کهن ساتر تن بس تو را
شانه عاج ار نبود بهر ریش
شانه توان کرد به انگشت خویش
جمله که بینی همه دارد عوض
در عوضش گشته میسر غرض
آنچه ندارد عوض ای هوشیار
عمر عزیز است غنیمت شمار
Bu şiiri puanla
Henüz puan verilmemiş