بخش ۵۸ - حکایت پیشوای سمرقند
م ملکالشعرا بهار
0
Altın Yaprak
در سمرقند پیشوایی بود
خلق را حجت خدایی بود
وندرآن شهر بود سرهنگی
شحنه ای ظالمی قوی چنگی
به ستم خلق پیشه ور افشرد
پیشه ور شکوه پیشوا را برد
گفت شیخا برس به احوالم
زبن ستم کاره واستان مالم
پیشوا بس نبود با سرهنگ
گفت با دادخواه از دل تنگ
صبرکن تا خدا کند کاری
مر مرا دردسر مده باری
گفت با اشک تفته و دم سرد
چون تویی سر کجا بریم این درد
سر نه تنها به تاج درخرداست
گاهگاهی هم از در درد است
هرکرا بر سران سری باید
در سرش درد سروری باید
مهتری سر بسر خطر باشد
غم و تیمار و دردسر باشد
شیخ گنجی هزینه کرد بزرگ
تا مر آن گله را رهاند ز گرگ
Bu şiiri puanla
Henüz puan verilmemiş