بخش ۱۷
ا ابوالفضل بیهقی
0
Altın Yaprak
و در این روزها نامه ها رسید از ری که چون رکاب عالی حرکت کرد یکی از شاهنشاهیان با بسیار مردم دل انگیز قصد ری کردند تا به فساد مشغول شوند و مقدم ایشان که از بقایای آل بویه بود رسولی فرستاد سوی حسن سلیمان و او اعیان ری را گفت چه پاسخ باید داد و چه باید کرد ایشان گفتند تو خاموش می باش که آن جواب ما را می باید داد
آن رسول را به شهر آوردند و سه روز کار می ساختند و مردم فراز می آوردند پس روز چهارم رسول را به صحرا آوردند و بر بالا بداشتند و حسن سلیمان با خیل خویش ساخته بیامد و بگذشت و بر اثر وی مردم شهر زیادت از ده هزار مردم به سلاح تمام بیشتر پیاده از مردم شهر و نواحی نزدیک تر و چون این قوم بگذشتند اعیان ری رسول را گفتند بدیدی و گفتند پادشاه ما سلطان مسعود بن محمود است و او را و مردم او را فرمان برداریم و خداوند ترا و هر کس که بی فرمان سلطان ما اینجا آید زوبین آب داده و شمشیر است بازگرد و آنچه دیدی و شنیدی بازنمای و خیانت مکن و بگوی که سلطان ما را از دست دیلمان بستد و اهل ری راحت در این روزگار دیدند که از ایشان برستند رسول گفت همچنین بگویم و او را حقی گزاردند و او آنچه دیده بود رفت و شرح کرد
مشتی غوغا و مفسدان که جمع آمده بودند مغرور آل بویه را گفتند عامه را خطری نباشد قصد باید کرد که ما تا دو سه روز ری را به دست تو دهیم بوق بزدند و آهنگ ری کردند
و حسن سلیمان و اعیان ری چون خبر یافتند که مخالفان آمدند رفتند با آن مردم که گرد کرده بودند و مردم دیگر که می رسید در آن مدت که رسول آمده بود و بازگشته
چون به یکدیگر رسیدند -و به شهر نزدیک بودند- حسن سلیمان گفت این مشتی اوباش اند که پیش آمدند از هر جایی فراز آمده به یک ساعت از ایشان گورستانی توان کرد
نزدیک ایشان رسولی باید فرستاد و حجت گرفت تا اگر بازنگردند ما نزدیک خدای -عز و جل- معذور باشیم در خون ریختن ایشان اعیان ری خطیب را نامزد کردند و پیغام دادند سوی مغرور آل بویه و گفتند مکن و از خدای -عز و جل- بترس و در خون این مشتی غوغا که فراز آورده ای مشو و بازگرد که تو سلطان و راعی ما نیستی
از بهر بزرگ زادگی تو که دست تنگ شده ای و بر ما اقتراحی کنی ترا حقی گزاریم و از این گروهی بی سر که با تست بیمی نیست و این بدان می گوییم تا خونی ریخته نگردد و بغی را سوی تو افگندیم
خطیب برفت و این پیغام بداد آن مغرور آل بویه و غوغا درجوشیدند و به یکبار غریو کردند و چون آتش از جای درآمدند تا جنگ کنند خطیب بازگشت و گفت که ایشان جواب ما جنگ دادند اکنون شما بهتر دانید حسن سلیمان تعبیه یی کرد سخت نیکو و هر کس را به جای خویش بداشت و قومی را که کم سلاح تر بودند ساخته بداشت و افزون از پنجاه و شصت هزار مرد از شهر به دروازه آمده بودند حسن رییس و اعیان را گفت کسان گمارید تا خلق عامه را نگذارند تا از دروازه شهر بیرون آیند و فرمایید تا به جایگاه خویش می باشند تا من و این مردم که ساخته جنگ شده اند پیش مخالفان رویم رییس و اعیان کسان گماشتند و این احتیاط بکردند و حسن متوکلا علی الله -عز ذکره- پیش کار رفت سخت آهسته و به ترتیب پیادگان جنگی پوشیده در پیش سواران ایستاده و مخالفان نیز درآمدند و جنگی قوی به پای شد و چند بار آن مخاذیل نیرو کردند در حمله اما هیچ طرفی نیافتند که صف حسن سخت استوار بود چون روز گرمتر شد و مخاذیل را تشنگی دریافت و مانده شدند نزدیک نماز پیشین حسن فرمود تا علامت بزرگ را پیشتر بردند و با سواران پخته گزیده حمله افگند به فیروزی و خویشتن را بر قلب ایشان زدند و علامت مغرور آل بویه را بستدند و ایشان را هزیمت کردند هزیمتی هول و بویهی اسب تازی داشت خیاره با چند تن که نیک اسبه بودند بجستند و اوباش پیاده درماندند میان جوی ها و میان دره ها و حسن گفت دهید و حشمتی بزرگ افکنید به کشتن بسیار که کنید تا پس از این دندان ها کند شود از ری و نیز نیایند
مردمان حسن رخش برگذاردند و کشتن گرفتند و مردم شهر نیز روی به بیرون آوردند و بزدن گرفتند و بسیار بکشتند و اسیر گرفتند وقت نماز دیگر حسن منادی فرمود که دست از کشتن و گرفتن بکشید که بیگاه شد دست بکشیدند و شب درآمد و قوم به شهر بازآمدند و بقیتی از هزیمتیان که هر جایی پنهان شده بودند چون شب آمد بگریختند
دیگر روز حسن گفت تا اسیران و سرها را بیاوردند هشت هزار و هشتصد و اند سر و یک هزار و دویست و اند تن اسیر بودند مثال داد تا بر آن راه که آن مخاذیل آمده بودند سه پایه ها برزدند و سرها را بر آن بنهادند و صدوبیست دار بزدند و از آن اسیران و مفسدان که قوی تر بودند بر دار کردند و حشمتی سخت بزرگ بیفتاد و باقی اسیران را رها کردند و گفتند بروید و آنچه دیدید بازگویید و هر کسی را که پس از این آرزوی دار است و سر به باد دادن بیاید آن اسیران برفتند و مردم ری -که زندگانی خداوند دراز باد- به هر چه گفته بودند وفا کردند و از بندگی و دوست داری هیچ چیزی باقی نماندند و به فر دولت عالی اینجا حشمتی بزرگ بیفتاد چنانکه نیز هیچ مخالف قصد اینجا نکند اگر رأی عالی بیند این اعیان را احمادی باشد بدین چه کردند تا در خدمت حریص تر گردند إن شاء الله تعالی
چون امیر مسعود -قدس الله روحه - برین نامه واقف گشت سخت شادمانه شد و فرمود تا بوق و دهل زدند و مبشران را بگردانیدند و بسیار کرامت کردند و اعیان نشابور به مصلی رفتند به شکر رسیدن امیر به نشابور و تازه شدن این فتح و بسیار قربان ها کردند و صدقه دادند و هر روز امیر را بشارتی می بود
Bu şiiri puanla
Henüz puan verilmemiş