بخش ۴
ا ابوالفضل بیهقی
0
Altın Yaprak
و حاجب بزرگ علی بدین اخبار سخت شادمانه شد و نامه نبشت به امیر مسعود و بر دست دو خیلتاش بفرستاد و آن حالها بشرح بازنمود و نامه ها که از غزنین رسیده بود بجمله گسیل کرد
روز شنبه نیمه شوال نامه سلطان مسعود رسید بر دست دو سوار از آن وی یکی ترک و یکی اعرابی -و چهاراسبه بودند و به چهار روز و نیم آمده بودند- جواب آن نامه که خیلتاشان برده بودند به ذکر موقوف کردن امیر محمد به قلعت کوهتیز چون علی نامه ها برخواند برنشست و به صحرا آمد و جمله اعیان را بخواند در وقت بیامدند و بوسعید دبیر نامه را برملا بخواند نامه یی با بسیار نواخت و دل گرمی جمله اولیا و حشم و لشکر را به خط طاهر دبیر صاحب دیوان رسالت امیر مسعود آراسته به توقیع عالی و چند سطر به خط امیر مسعود به حاجب بزرگ علی مخاطبه حاجب فاضل برادر و نواختها از حد و درجه بگذشته بلکه چنانکه اکفاء به اکفاء نویسند چون بوسعید نام سلطان بگفت همگان پیاده شدند و باز برنشستند و نامه خوانده آمد و فوج فوج لشکر می آمد و مضمون نامه معلوم ایشان می گردید و زمین بوسه می دادند و بازمی گشتند
و فرمان چنان بود علی را که باید که اولیا و حشم و فوج فوج لشکر را گسیل کند چنانکه صواب بیند و پس بر اثر ایشان با لشکر هندوستان و پیلان و زرادخانه و خزانه بیاید تا در ضمان سلامت به درگاه رسد و بداند که همه شغل ملک بدو مفوض خواهد بود و پایگاه و جاه او از همه پایگاهها گذشته
حاجب بزرگ گفت نقیبان را باید گفت تا لشکر بازگردند و فرود آیند که من امروز با این اعیان و مقدمان چند شغل مهم دارم که فریضه است تا آن را برگزارده آید و پس از آن فردا تدبیر گسیل کردن ایشان کرده شود فوج فوج چنانکه فرمان سلطان خداوند است نقیب هر طایفه برفت و لشکر بجمله بازگشت و فرودآمد و حاجب بزرگ علی بازگشت و همه بزرگان سپاه را از تازیک و ترک با خویشتن برد و و خالی بنشستند علی نامه یی به خط امیر مسعود که ایشان ندیده بودند به بوسعید دبیر داد تا برخواند نبشته بود به خط خود که ما را مقرر است و مقرر بود در آن وقت که پدر ما امیر ماضی گذشته شد و امیر جلیل برادر ابواحمد را بخواندند تا بر تخت ملک نشست که صلاح وقت ملک جز آن نبود و ما ولایتی دور سخت بانام بگشاده بودیم و قصد همدان و بغداد داشتیم که نبود آن دیلمان را بس خطری و نامه نبشتیم با آن رسول علوی سوی برادر به تعزیت و تهنیت و نصیحت اگر شنوده آمدی و خلیفت ما بودی و آنچه خواسته بودیم در وقت بفرستادی ما با وی به هیچ حال مضایقت نکردیمی و کسانی را که رأی واجب کردی از اعیان و مقدمان لشکر بخواندیمی و قصد بغداد کردیمی تا مملکت مسلمانان زیر فرمان ما دو برادر بودی اما برادر راه رشد خویش بندید و پنداشت که مگر با تدبیر ما بندگان تقدیر آفریدگار برابر بود اکنون چون کار بدین جایگاه رسید و به قلعت کوهتیز می باشد گشاده با قوم خویش بجمله -چه او را به هیچ حال به گوزگانان نتوان فرستاد و زشت باشد با خویشتن آوردن چون بازداشته شده است که چون به هرات رسد ما او را بر آن حال نتوانیم دید- صواب آنست که عزیزا مکرما بدان قلعت مقیم می باشد با همه قوم خویش و چندان مردم که آنجا با وی بکار است بجمله که فرمان نیست که هیچکس را از کسان وی بازداشته شود و بگتگین حاجب در خرد بدان منزلت است که هست در پای قلعت می باشد با قوم خویش و ولایت تگیناباد و شحنگی بست بدو مفوض کردیم تا به بست خلیفتی فرستد و وی را زیادت نیکویی باشد که در خدمت بکار برد که ما از هرات قصد بلخ داریم تا این زمستان آنجا مقام کرده آید و چون نوروز بگذرد سوی غزنین رویم و تدبیر برادر چنانکه باید ساخت بسازیم که ما را از وی عزیزتر کس نیست تا این جمله شناخته آید إن شاء الله عز و جل
Bu şiiri puanla
Henüz puan verilmemiş