بخش ۴۵ - آخر العهد بلقاء الملک
ا ابوالفضل بیهقی
0
Altın Yaprak
حکایت جعفر بن یحیی بن خالد برمکی
در اخبار خلفا چنان خوانده ام که جعفر بن یحیی بن خالد برمکی یگانه روزگار بود بهمه آداب سیاست و فضل و ادب و خرد و خویشتن داری و کفایت تا بدان جایگاه که ویرا در روزگار وزارت پدرش الوزیر الثانی گفتندی و شغل بیشتر وی راندی یک روز بمجلس مظالم نشسته بود و قصه ها میخواند و جواب می نبشت که رسم چنین بود قریب هزار قصه بود که همه توقیع کرد که در فلان کار چنین و چنین باید کرد و در فلان چنین و آخرین قصه طوماری بود افزون از صد خط مقرمط و خادمی خاص آمده بود تا یله کند تا بیش کار نکند جعفر بر پشت آن قصه نبشت
ینظر فیها و یفعل فی بابها ما یفعل فی امثالها و چون جعفر برخاست آن قصه ها بمجلس قضا و وزارت و احکام و اوقاف و نذر و خراج بردند و تأمل کردند و مردمان بتعجب بماندندی و یحیی پدرش را تهنیت گفتند جواب داد ابو احمد- یعنی جعفر- واحد زمانه فی کل شی ء من الأدب الا انه محتاج الی محنة تهذبه
و حال خواجه مسعود سلمه الله همین بود که از خانه و دبیرستان پیش تخت ملوک آمد لا جرم دید از زمانه آنچه دید و کشید آنچه کشید چنانکه باز نمایم درین تصنیف بجای خویش و امروز در سنه احدی و خمسین و اربعمایه بفرمان خداوند عالم سلطان المعظم ابو المظفر ابراهیم اطال الله بقاءه و نصر اولیاءه بخانه خویش نشسته است تا آنگاه که فرمان باشد که باز پیش تخت آید و گفته- اند که دولت افتان و خیزان باید که پایدار باشد و دولتی که هموار میرود بر مراد و بی هیچ کراهیت بیکبار خداوندش بیفتد نعوذ بالله من الأدبار و تقلب الأحوال
امیر رضی الله عنه بار داد و وزیر و اعیان پیش رفتند چون قرار گرفتند خواجه مسعود را پیش آوردند و رسم خدمت بجای آورد و بایستاد امیر گفت ترا اختیار کردیم بکدخدایی فرزند مودود هشیار باش و بر مثالها که خواجه دهد کار کن مسعود گفت فرمان بردار است بنده و زمین بوسه داد و بازگشت و سخت نیکو حقش گزاردند و بخانه باز رفت یک ساعت ببود پس بنزدیک امیر مودود آمد و هر چه ویرا آورده بودند آنجا آوردند و امیر مودود او را بسیار بنواخت و از آنجا بخانه وزیر آمد خسرش وزیر با وی بسیار نیکویی کرد و بازگردانید
و روز یکشنبه دهم ماه محرم امیر مودود و وزیر و بدر حاجب بزرگ را و ارتگین سالار و دیگران را خلعتها دادند سخت فاخر چنانکه بهیچ روزگار مانند آن کس یاد نداشت و نداده بودند چنین و قوم پیش آمدند و رسم خدمت بجای آوردند و بازگشتند امیر مودود را دو پیل نر و ماده و دهل و دبدبه دادند و فراخور این بسیار زیادتها و دیگران را همچنین و کارها بتمامی ساخته شد
و روز سه شنبه دوازدهم این ماه امیر رضی الله عنه برنشست و بباغ فیروزی آمد و بر خضراء میدان زیرین بنشست- و آن بنا و میدان امروز دیگرگون شده است آن وقت بر حال خویش بود- و فرموده بود تا دعوتی با تکلف ساخته بودند و هریسه نهاده و امیر مودود و وزیر نیز بیامدند و بنشستند و لشکر گذشتن گرفتند و نخست کوکبه امیر مودود بود چتر و علامتهای فراخ و دویست مرد از غلامان سرایی همه با جوشن و مطرد و بسیار جنیبت و جمازه و پیادگان و علامتهای فراخ و غلامی صد و هفتاد با سلاح تمام و خیل وی آراسته با کوکبه تمام بر اثر وی ارتگین حاجب و غلامان ارتگین هشتاد و اند و بر اثر ایشان غلامان سرایی فوجی پنجاه و سرهنگی بیست پیشرو ایشان سخت آراسته با جنیبتان و جمازگان بسیار و بر اثر ایشان سرهنگان آراسته تا همه بگذشتند و نزدیک نماز پیشین رسیده بود امیر فرزند را و وزیر را و حاجب بزرگ و ارتگین و مقدمان را فرمود تا بخوان بنشاندند و خود بنشست و نان بخوردند و این قوم خدمت وداع بجای آوردند و برفتند و کان آخر- العهد بلقاء هذا الملک رحمة الله علیه
و امیر پس از رفتن ایشان عبد الرزاق را گفت چه گویی شرابی چند پیلپا بخوریم گفت روزی چنین و خداوند شادکام و خداوندزاده بر مراد برفته با وزیر و اعیان و با این همه هریسه خورده شراب کدام روز را باز داریم امیر گفت بی- تکلف باید که بدشت آییم و شراب بباغ پیروزی خوریم و بسیار شراب آوردند در ساعت از میدان بباغ رفت و ساتگینها و قرابه ها تا پنجاه در میان سرایچه بنهادند و ساتگین روان ساختند امیر گفت عدل نگاه دارند و ساتگینها برابر کنید تا ستم نرود و پس روان کردند ساتگینی هر یک نیم من و نشاط بالا گرفت و مطربان آواز برآوردند بو الحسن پنج بخورد و بششم سپر بیفگند و به ساتگین هفتم از عقل بشد و به هشتم قذفش افتاد و فراشان بکشیدندش بو العلاء طبیب در پنجم سر پیش کرد و ببردندش خلیل داود ده بخورد و سیابیروز نه و هر دو را بکوی دیلمان بردند
بو نعیم دوازده بخورد و بگریخت و داود میمیندی مستان افتاد و مطربان و مضحکان همه مست شدند و بگریختند ماند سلطان و خواجه عبد الرزاق و خواجه هژده بخورد و خدمت کرد رفتن را و با امیر گفت بس که اگر بیش ازین دهند ادب و خرد از بنده دور کند امیر بخندید و دستوری داد و برخاست و سخت بادب بازگشت
و امیر پس ازین میخورد بنشاط و بیست و هفت ساتگین نیم منی تمام شد برخاست و آب و طشت خواست و مصلای نماز و دهان بشست و نماز پیشین بکرد و نماز دیگر کرد و چنان مینمود که گفتی شراب نخورده است و این همه بچشم و دیدار من بود که بو الفضلم و امیر بر پیل نشست و بکوشک رفت
Bu şiiri puanla
Henüz puan verilmemiş