بخش ۵ - باز ستدن مالهای صلتی
ا ابوالفضل بیهقی
0
Altın Yaprak
و نخست که همه دلها را سرد کردند برین پادشاه آن بود که بوسهل زوزنی و دیگران تدبیر کردند در نهان که مال بیعتی وصلتها که برادرت امیر محمد داده است باز باید ستد که افسوس و غبن است کاری ناافتاده را افزون هفتاد و هشتاد بار هزار هزار درم بترکان و تازیکان و اصناف لشکر بگذاشتن و این حدیث را در دل پادشاه شیرین کردند و گفتند این پدریان بروی وریای خود نخواهند که این مال خداوند بازخواهد که ایشان آلوده اند و مال ستده اند دانند که باز باید داد و ناخوششان آید صواب آن است که از خازنان نسختی خواسته آید بخرجها که کرده اند و آنرا بدیوان عرض فرستاده شود و من که بوسهلم لشکر را بر یکدیگر تسبیب کنم و براتها بنویسند تا این مال مستغرق شود و بیستگانی نباید داد یک سال تا مالی بخزانه باز رسد از لشکر و تازیکان که چهل سال است تا مال می نهند و همگان بنوااند و چه کار کرده اند که مالی بدین بزرگی پس ایشان یله باید کرد امیر گفت نیک آمد و با خواجه بزرگ خالی کرد و درین باب سخن گفت خواجه جواب داد که فرمان خداوند راست بهر چه فرماید اما اندرین کار نیکو بیندیشیده است گفت اندیشیده ام و صواب آن است و مالی بزرگ است گفت تا بنده نیز بیندیشد آنگاه آنچه او را فراز آید بازنماید که بر بدیهت راست نیاید آنگاه آنچه رأی عالی بیند بفرماید امیر گفت نیک آمد
و بازگشت و آن روز و آن شب اندیشه را بدین کار گماشت و سخت تاریک نمود وی را که نه از آن بزرگان و زیرکان و داهیان روزگار دیدگان بود که چنین چیزها بر خاطر روشن وی پوشیده ماند
مشاوره امیر با وزیر در باب صلات
دیگر روز چون امیر بار داد و قوم بازگشت امیر خواجه را گفت در آن حدیث دینه چه دیده است گفت بطارم روم و پیغام دهم گفت نیک آمد خواجه بطارم آمد و خواجه بو نصر را بخواند و خالی کرد و گفت خبر داری که چه ساخته اند گفت
ندارم گفت خداوند سلطان را برین حریص کردند که آنچه برادرش داده است بصلت لشکر را و احرار و شعرا را تا بوقی و دبدبه زن را و مسخره را باید ستد و خداوند با من درین باب سخن گفته است و سخت ناپسند آمده است مرا این حدیث
در حال چیزی بیشتر نگفتم که امیر را سخت حریص دیدم در باز ستدن مال بیندیشم
ودی و دوش درین بودم و هر چند نظر انداختم صواب نمی بینم این حدیث کردن که زشت نامی یی بزرگ حاصل آید و ازین مال بسیار بشکند که ممکن نگردد که باز توان ستد تو چه گویی درین باب بو نصر گفت خواجه بزرگ مهتر و استاد همه بندگان است و آنچه وی دید صواب جز آن نباشد و من این گویم که وی گفته است که کس نکرده است و نشنوده است در هیچ روزگار که این کرده اند از ملوک عجم که از ما دورتر است خبری نداریم باری در اسلام خوانده نیامده است که خلفا و امیران خراسان و عراق مال صلات بیعتی بازخواستند اما امروز چنین گفتارها بهیچ حال سود نخواهد داشت من که بو نصرم باری هر چه امیر محمد مرا بخشیده است از زر و سیم و جامه نابریده و قباها و دستارها و جز آن همه معد دارم که حقا که ازین روزگار بیندیشیده ام و هم امروز بخزانه بازفرستم پیش از آنکه تسبیب کنند و آب بشود که سخن گفتن در چنین ابواب فایده نخواهد داشت و از آن من آسان است که بر جای دارم و اگر ندارمی تاوان توانمی داد و از آن یکسواره و خرده مردم بتر که بسیار گفتار و دردسر باشد و ندانم تا کار کجا بازایستد که این ملک رحیم و حلیم و شرمگین را بدو باز نخواهند گذاشت چنانکه بروی کار دیده آمد و این همه قاعده ها بگردد و تا عاقبت چون باشد
خواجه بزرگ گفت بباید رفت و از من درین باب پیغامی سخت گفت جزم و بی محابا بدرد تا فردا روز که این زشتی بیفتد و باشد که پشیمان شود من از گردن خود بیرون کرده باشم و نتواند گفت که کسی نبود که زشتی این حال بگفتی
بو نصر برفت و پیغام سخت محکم و جزم بداد و سود نداشت که وزراء السوء کار را استوار کرده بودند و جواب امیر آن بود که خواجه نیکو می گوید تا اندیشه کنیم و آنچه رأی واجب کند بفرماییم بو نصر بطارم بازآمد و آنچه گفته بود شرح کرد و گفت سود نخواهد داشت
مطالبه صلات بیعتی
خواجه بدیوان رفت و استادم بو نصر چون بخانه بازرفت معتمدی را بنزدیک خازنان فرستاد پوشیده و درخواست تا آنچه بروزگار ملک و ولایت امیر محمد او را داده بودند از زر و سیم و جامه و قباها و اصناف نعمت نسختی کنند بفرستند و بکردند و بفرستادند و وی جمله آنرا بداد و در حال بخزانه فرستادند و خط خازنان بازستد بر آن نسخت حجت را و این خبر بامیر بردند پسندیده آمد که بو سهل زوزنی و دیگران گفته بودند که از آن همگان همچنین باشد و در آن دو سه روز بو منصور مستوفی را و خازنان و مشرفان و دبیران خزانه را بنشاندند و نسخت صلات و خلعتها که در نوبت پادشاهی برادرش امیر محمد بداده بودند اعیان و ارکان دولت و حشم و هر گونه مردم را بکردند مالی سخت بی منتها و عظیم بود و امیر آن را بدید و ببو سهل زوزنی داد و گفت ما بشکار پره خواهیم رفت و روزی بیست کار گیرد چون ما حرکت کردیم بگو تا براتها بنویسند این گروه را بر آن گروه و آن را برین تا مالها مقاصات شود و آنچه بخزانه باید آورد بیارند گفت چنین کنم و این روز آدینه غره ماه رجب این سال پس از نماز سوی پره رفت بشکار با عدتی و آلتی تمام و خواجه بزرگ و عارض و صاحب دیوان رسالت بغزنین ماندند
و پس از رفتن وی براتها روان شد و گفت و گوی بخاست از حد گذشته و چندان زشت نامی افتاد که دشوار شرح توان کرد و هر کس که پیش خواجه بزرگ رفت و بنالید جواب آن بود که کار سلطان و عارض است مرا درین باب سخنی نیست
و هر کس از ندما و حشم و جز ایشان که با امیر سخنی گفتی جواب دادی که کار خواجه و عارض است و چنان نمودی که البته خود نداند که این حال چیست و عنفها و تشدیدها رفت و آخر بسیار مال شکست و بیکبار دلها سرد گشت و آن میلها و هواخواهیها که دیده آمده بود بنشست و بو سهل در زبان مردمان افتاد و از وی دیدند همه هر چند که یاران داشت درین باب نام ایشان برنیامد و وی بدنام گشت و پشیمان شد و سود نداشت و در امثال این است که قدر ثم اقطع او نخست ببرید و اندازه نگرفت پس بدوخت تا موزه و قبا تنگ و بی اندام آمد
Bu şiiri puanla
Henüz puan verilmemiş