بخش ۲۲ - داستان بوسهل حصیری
ا ابوالفضل بیهقی
0
Altın Yaprak
و فقیه بو بکر حصیری را درین روزها نادره یی افتاد و خطایی بر دست وی رفت در مستی که بدان سبب خواجه بر وی دست یافت و انتقامی کشید و بمراد رسید و هرچند امیر پادشاهانه دریافت در عاجل الحال آب این مرد ریخته شد و بیارم ناچار این حال را تا بر آن واقف شده آید و لا مرد لقضاء الله عزوجل چنان افتاد که حصیری با پسرش بو القاسم بباغ رفته بودند بباغ خواجه علی میکاییل که نزدیک است و شراب بی اندازه خورده و شب آنجا مقام کرده و انگاه صبوح کرده- و صبوح ناپسندیده است و خردمندان کم کنند- و تا میان دو نماز خورده و آنگاه برنشسته و خوران خوران بکوی عباد گذر کرده چون نزدیک بازار عاشقان رسیدند پدر در مهد استر با پسر سوار و غلامی سی با ایشان از قضا را چاکری از خواص خواجه پیش آمدشان سوار و راه تنگ بود و زحمتی بزرگ از گذشتن مردم حصیری را خیال بست چنانکه مستان را بندد که این سوار چرا فرود نیامد و وی را خدمت نکرد مر او را دشنام زشت داد مرد گفت ای ندیم پادشاه مرا بچه معنی دشنام میدهی
مرا هم خداوندی است بزرگتر از تو و هم مانند تو و آن خداوند خواجه بزرگ است
حصیری خواجه را دشنام داد و گفت بگیرید این سگ را تا کرا زهره آن باشد که این را فریاد رسد و خواجه را قوی تر بر زبان آورد و غلامان حصیری درین مرد پریدند و وی را قفایی چند سخت قوی بزدند و قباش پاره شد و بو القاسم پسرش بانگ بر غلامان زد که هشیار بود و سوی عاقبت نیکو نگاه کردی و سخت خردمند و خرد تمامش آن بود که امروز عاقبتی بدین خوبی یافته است و تا حج کرده است دست از خدمت بکشیده و زاویه یی اختیار کرده و بعبادت و خیر مشغول شده باقی باد این مهتر و دوست نیک- و ازین مرد بسیار عذر خواست و التماس کرد تا از این حدیث با خداوندش نگوید که وی عذر این فردا بخواهد و اگر یک قبا پاره شده است سه بازدهد و برفتند مرد که برایستاد نیافت در خود فروگذاشتی چه چاکران بیستگانی خوار را خود عادت آن است که چنین کارها را بالا دهند و از عاقبت نیندیشند- و این حال روز پنجشنبه رفت پانزدهم صفر- آمد تازان تا نزدیک خواجه احمد و حال بازگفت بده پانزده زیادت و سر و روی کوفته و قبای پاره کرده بنمود و خواجه این را سخت خواهان بود که بهانه می جست بر حصیری تا وی را بمالد که دانست که وقت نیک است و امیر بهیچ حال جانب وی را که دی خلعت وزارت داده امروز بحصیری بندهد و چون خاک یافت مراغه دانست کرد
و امیر دیگر روز بتماشای شکار خواست رفت بر جانب میخواران و سرای پرده و همه آلت مطبخ و شراب خانه و دیگر چیزها بیرون برده بودند خواجه دیگر روز برننشست و رقعت نبشت بخط خویش بمهر و نزدیک بلگاتگین فرستاد و پیغام داد که اگر امیر پرسد که احمد چرا نیامد این رقعت بدست وی باید داد و اگر نپرسد هم بباید داد که مهم است و تأخیر برندارد بلگاتگین گفت فرمان بردارم و میان ایشان سخت گرم بود امیر بار نداد که برخواست نشست و علامت و چتر بیرون آورده بودند و غلامان سوار بسیار ایستاده و آواز آمد که ماده پیل مهد بیارند بیاوردند و امیر در مهد بنشست و پیل براندند و همگان بزرگان پیاده ایستاده تا خدمت کنند
و چون پیدا آمد خدمت کردند بدر طارم رسیده بود چون خواجه احمد را ندید گفت خواجه نیامده است بو نصر مشکان گفت روز آدینه بوده است و دانسته بوده است که خداوند رأی شکار کرده است مگر بدان سبب نیامده است حاجب بلگاتگین رقعه پیش داشت که خواجه شبگیر این رقعه فرستاده است و گفته است بنده را اگر خداوند پرسد و اگر نپرسد که احمد چرا نیامده است رقعه بباید رسانید امیر رقعه بستد و پیل را بداشتند و بخواند نبشته بود که زندگانی خداوند دراز باد بنده می گفت که از وی وزارت نیاید که نگذارند و هر کس بادی در سر گرفته است و بنده برگ نداشت پیرانه سر که از محنتی بجسته و دیگر مکاشفت با خلق کند و جهانی را دشمن خویش گرداند اما چون خداوند بلفظ عالی خویش امیدهای خوب کرد و شرطهای ملکانه رفت و بنده بعد فضل الله تعالی جان از خداوند بازیافته بود فرمان عالی را ناچار پیش رفت و هنوز ده روز برنیامده است که حصیری آب این کار پاک بریخت و وی در مهد از باغ میآمد دردی آشامیده و در بازار سعیدی معتمدی را از آن بنده نه در خلأ بمشهد بسیار مردم غلامان را بفرمود تا بزدند زدنی سخت و قباش پاره کردند و چون گفت چاکر احمدم صد هزار دشنام احمد را در میان جمع کرد بهیچ حال بنده بدرگاه نیاید و شغل وزارت نراند که استخفاف چنین قوم کشیدن دشوار است اگر رأی عالی بیند وی را عفو کرده آید تا برباطی بنشیند یا بقلعتی که رأی عالی بیند و اگر عفو ارزانی ندارد حصیری را مالش فرماید چنانکه ضرر آن بسوزیان و بتن وی رسد که سطبر شده است و او را و پسرش را مال بسیار می جهاند و بنده از جهت پدر و پسر سیصد هزار دینار بخزانه معمور رساند و این رقعه بخط بنده با بنده حجت است و السلام
امیر چون رقعه بخواند بنوشت و بغلامی خاصه داد که دویت دار بود گفت
نگاه دار و پیل براند و هر کس میگفت چه شاید بود و از پرده چه بیرون آید بصحرا مثال داد تا سپاه سالار غازی و اریارق سالار هندوستان و دیگر حشم باز گشتند که ایشان را فرمان نبود بشکار رفتن- و با خاصگان میرفت- پس حاجب بزرگ بلگاتگین را بنزدیک پیل خواند و بترکی با وی فصلی چند سخن بگفت و حاجب بازگشت و امیر بو نصر مشکان را بخواند نقیبی بتاخت و وی بدیوان بود گفت خداوند می بخواند و وی برنشست و بتاخت بامیر رسید و لختی براند فصلی چند سخن گفتند و امیر وی را بازگردانید و وی بدیوان بازنیامد و سوی خانه خواجه بزرگ احمد رفت و بو منصور دیوان بان را بازفرستاد و مثال داد که دبیران را باز باید گشت و بازگشتیم
و من بر اثر استادم برفتم تا خانه خواجه بزرگ رضی الله عنه زحمتی دیدم و چندان مردم نظاره که آن را اندازه نبود یکی مرد را گفتم که حال چیست
گفت بو بکر حصیری را و پسرش را خلیفه با جبه و موزه بخانه خواجه آورد و بایستانید و عقابین بردند کس نمیداند که حال چیست و چندین محتشم بخدمت آمده اند و سوار ایستاده اند که روز آدینه است و هیچ کس را بار نداده اند مگر خواجه بو نصر مشکان که آمد و فرود رفت و من که بو الفضلم از جای بشدم چون بشنیدم که آن مهتر و مهترزاده را بجای من ایادی بسیار بود و فرود آمدم و درون میدان شدم و ببودم تا نزدیک چاشتگاه فراخ پس دویت و کاغذ آوردند و این مقدار شنیدم که بو عبد الله پارسی برملا گفت که خواجه بزرگ میگوید هرچند خداوند سلطان فرموده بود تا ترا و پسرت را هر یکی هزار عقابین بزنند من بر تو رحمت کردم و چوب بتو بخشیدم پانصد هزار دینار بباید داد و چوب باز خرید و اگر نه فرمان را بمسارعت پیش رفت نباید که هم چوب خورید و هم مال بدهید پدر و پسر گفتند فرمان برداریم بهرچه فرماید اما مسامحتی بارزانی دارد که داند که ما را طاقت ده یک آن نباشد بو عبد الله بازگشت و میآمد و میشد تا بر سیصد هزار دینار قرار گرفت و بدین خط بدادند و فرمان بیرون آمد که ایشانرا بحرس باید برد و خلیفت شهر هر دو را بحرس برد و بازداشت و قوم بازگشت و استادم بو نصر آنجا ماند بشراب و من بخانه خویش بازآمدم
Bu şiiri puanla
Henüz puan verilmemiş