بخش ۵۱ - فتح قلعت هانسی
ا ابوالفضل بیهقی
0
Altın Yaprak
و روز پنجشنبه نیمه ذی الحجه سپاه سالار علی را خلعت پوشانیدند سخت فاخر و پیش آمد و خدمت کرد و امیر وی را بستود و بنواخت و گفت اعتماد فرزند و وزیر و لشکر بر تو مقصور است خواجه با شما آید و او خلیفت ماست تدبیر راست و مال لشکر ساختن بدوست و کار لشکر کشیدن و جنگ بتو مثالهای او را نگاه میباید داشت و همگان را دست و دل و رای یکی باید کرد تا در غیبت ما خلل نیفتد سپاه سالار زمین بوسه داد و گفت بنده را جانی است پیش فرمانهای خداوند دارد و بازگشت
و روز شنبه هفدهم این ماه وزیر را خلعت دادند خلعتی سخت فاخر بدانچه قانون بود و بسیار زیادت که دل وی را در هر بابی نگاه میداشت زیرا که مقرر بود که مدار کار بر وی خواهد بود در غیبت سلطان و چون پیش آمد امیر گفت
مبارک باد خلعت و اعتماد ما اندرین شدن بهندوستان بعد فضل الله تعالی بر خواجه است و نذر است و آن را وفا خواهیم کرد نخست فرزند را و پس سپاه سالار را و جمله حشم را که میمانند بوی سپردیم و همگان را بر مثال وی کار باید کرد گفت بنده و فرمان بردارم و آنچه شرط بندگی است بجای آرم و بازگشت و وی را سخت نیکو حق گزاردند
و روز دوشنبه نوزدهم ذو الحجه امیر پگاه برنشست و بصحرای باغ پیروزی بایستاد تا لشکر فوج فوج بگذشت و پس از آن نزدیک نماز پیشین این سه بزرگ فرزند و وزیر و سپاه سالار پیاده شدند و رسم خدمت بجای آوردند و برفتند و خواجه بونصر نوکی را استادم نامزد کرد بفرمان عالی و با وزیر برفت انهی را
و روز پنجشنبه هشت روز باقی مانده از ذو الحجه امیر رضی الله عنه از غزنی برفت بر راه کابل تا بهندوستان رود غزو هانسی را و ده روز بکابل مقام کرد
تاریخ سنه تسع و عشرین و أربعمایه
غره محرم روز شنبه بود و پنجشنبه ششم این ماه از کابل برفت و روز شنبه هشتم این ماه نامه ها رسید از خراسان و ری همه مهم و امیر البته بدان التفات نکرد استادم را گفت نامه بنویس بوزیر و این نامه ها درج آن نه تا بر آن واقف گردد و آنچه واجب است در هر بابی بجای آرد که ما سر این نداریم
و روز سه شنبه پنج روز مانده از محرم امیر به جیلم رسید و بر کران آب نزدیک دینار کوته فرود آمد و عارضه یی افتادش از نالانی و چهارده روز در آن بماند چنانکه بار نداد و از شراب توبه کرد و فرمود تا هر شرابی که در شرابخانه برداشته بودند در رود جیلم ریختند و آلات ملاهی وی بشکستند و هیچ کس را زهره نبود که شراب آشکار خوردی که جنباشیان و محتسبان گماشته بود و این کار را سخت گرفته و بوسعید مشرف را بمهمی نزدیک جنکی هندو فرستاد بقلعتش و کس بر آن واقف نگشت و هنوز به جیلم بودیم که خبر رای بزرگ و احوال رای کشمیر رسید و اینجا بودیم که خبر رسید که رای کشمیر درگذشت
و روز شنبه چهاردهم صفر امیر به شده بود بار داد و سه شنبه هفدهم این ماه از جیلم برفت و روز چهارشنبه نهم ربیع الاول بقلعت هانسی رسید و بپای قلعت لشکر- گاه زدند و آن را درپیچیدند و هر روز پیوسته جنگ بودی جنگی که از آن صعب تر نباشد که قلعتیان هول بکوشیدند و هیچ تقصیر نکردند و لشکر منصور خاصه غلامان سرایی داد بدادند و قلعت همچنین عروسی بکر بود و آخر سمج گرفتند پنج جای و دیوار فرود آوردند و بشمشیر آن قلعت بستدند روز یکشنبه ده روز مانده از ربیع الأول و بر همنان را با دیگر مردم جنگی بکشتند و زنان و فرزندان ایشان را برده کردند و آنچه بود از نعمت بلشکر افتاد و این قلعه را از هندوستان قلعة العذراء نام بود یعنی دوشیزه که بهیچ روزگار کس آن را نتوانسته بود ستدن
و از آنجا بازگشته آمد روز شنبه چهار روز مانده از این ماه و بغزنین رسید روز یکشنبه سوم جمادی الاولی و از دره سکاوند بیرون آمد و چندان برف بود در صحرا که کس اندازه ندانست و از پیشتر نامه رفته بود ببوعلی کوتوال تا حشر بیرون کند و راه برو بند و کرده بودند که اگر نروفته بودندی ممکن نبودی که کسی بتوانستی رفت و راست بکوچه یی مانست از رباط محمد سلطان تا شهر و در آن سه روز که نزدیک شهر آمدیم پیوسته برف میبارید و امیر سعید و کوتوال و رییس و دیگران تا بدو منزل استقبال کردند و امیر بکوشک کهن محمودی فرود آمد و یک هفته ببود چندانکه کوشک نو را جامه افگندند و آذینها بستند پس از آنجا بازآمد و بنه ها و عزیزان و خداوندزادگان که بقلعتهای سپنج بودند بغزنین بازآمدند و تا خدمت این دولت بزرگ میکردم سختی از زمستان این سال دیدم بغزنین اکنون خود فرسوده گشتم که بیست سال است که اینجاام و بفر دولت سلطان معظم ابراهیم ابن ناصر دین الله خلد الله سلطانه ان شاء الله که بقانون اول بازرسد
Bu şiiri puanla
Henüz puan verilmemiş