بخش ۱۱ - گذشته شدن سپاهسالار غازی

ا ابوالفضل بیهقی
0 Altın Yaprak
و روز یکشنبه دهم ماه رمضان سنه خمس و عشرین و اربعمایه سیاحی رسید از خوارزم و ملطفه یی خرد آورد در میان رکوه دوخته از آن صاحب برید آنجا مقدار پنج سطر حوالت بسیاح کرده که از وی بازباید پرسید احوال را سیاح گفت صاحب برید میگوید که کار من که بازنمودن احوال است جان بازی شده است و عبد الجبار پسر وزیر روی پنهان کرد که بیم جان بود میجویند او را و نمی یابند که جایی استوار دارد و هرون جباری شده است و لشکر میسازد و غلام و اسب بسیار زیادت بخرید و قصد مرو دارد و کسان خواجه بزرگ را همه گرفتند و مصادره کردند اما هنوز خطبه بر حال خویش است که عصیان آشکارا نکرده است و میگوید که عبد الجبار از سایه خویش می بترسد و از دراز دستی خویش بگریخته است و من که صاحب بریدم بجای خویش بداشته اند و خدمت ایشان میکنم و هر چه باز مینویسم بمراد ایشان است تا دانسته آید و بایتگین حاجب و آیتگین شرابدار و قلباق و هندوان و بیشتر مقدمان محمودی این را سخت کاره اند اما بدست ایشان چیست که با خیلها برنیایند و تدبیر باید ساخت اگر این ولایت بکار است که هر روز شرش زیادت است تا دانسته آید و السلام امیر مسعود چون برین حال واقف گشت مشغول دل شد و خالی کرد با بونصر مشکان و بسیار سخن رفت و بر آن قرار دادند که سیاح را بازگردانیده آید و بمقدمان نامه نبشته شود تا هرون را نصیحت کنند و فرود آرند تا فسادی نه پیوندد تا چندانکه رایت عالی بخراسان رسد تدبیر این شغل ساخته شود و قرار دادند تا امیر عزیمت را بر آنکه سوی بست حرکت کرده آید تا از آنجا بهرات رفته شود درست کرد و نامه فرمود بخواجه احمد عبد الصمد درین معانی تا وی درین مهم چه بیند و آنچه واجب است بسازد و از خویشتن بنویسد و بونصر خالی بنشست و ملطفه ها بخوارزم نبشته آمد سخت خرد و امیر همه توقیع کرد و سیاح را صلتی بزرگ داده آمد و برفت سوی خوارزم و سوی وزیر آنچه بایست در این ابواب نبشته شد و بابی خواهد بود احوال خوارزم را مفرد ازین تمامتر اینجا حالها بشرح نمیکنم و نیمه این ماه نامه ها رسید از لهور که احمد ینالتگین با بسیار مردم آنجا آمد و قاضی شیراز و جمله مصلحان در قلعه مندککور رفتند و پیوسته جنگ است و نواحی می کنند و پیوسته فساد است امیر سخت اندیشه مند شد که دل مشغول بود از سه جانب بسبب ترکمانان عراقی و خوارزم و لهور بدین سبب که شرح کردم و از نشابور نیز نامه ها رسید که طوسیان و باوردیان چون سوری غایب است قصد خواهند کرد و احمد علی نوشتگین که از کرمان گریخته آنجا آمده است با آن مردم که با وی است میسازد جنگ ایشان را امیر رضی الله عنه سوری را فرمود که بزودی سوی نشابور باید رفت گفت فرمان بردارم و روز نوزدهم این ماه ویرا خلعتی دادند سخت فاخر و نیکو و روز سه شنبه عید کردند و امیر رضی الله عنه فرمود تا تکلفی عظیم کردند و پس از آن خوان نهاده بودند اولیا و حشم و لشکر را فرمود تا بر خوان شراب دادند و مستان بازگشتند و امیر با ندیمان نشاط شراب کرد و ننمود بس طربی که دلش سخت مشغول بود بچند گونه منزلت و ملطفه ها رسید از لهور سخت مهم که احمد ینالتگین قلعه بستدی اما خبر شد که تلک هندو لشکری قوی بساخت از هر دستی و روی باین جانب دارد این مخذول را دل بشکست و دو گروهی افتاد میان لشکر او امیر هم در شراب خوردن این ملطفه ها را که بخواند نامه فرمود بتلک هندو و این ملطفه ها فرمود تا در درج آن نهادند و مثال داد تا بزودی قصد احمد کرده آید و نامه را امیر توقیع کرد و بخط خویش فصلی زیر نامه نبشت سخت قوی چنانکه او نبشتی ملکانه و مخاطبه تلک درین وقت از دیوان ما المعتمد بود و بتعجیل این نامه را بفرستادند و روز پنجشنبه هژدهم شوال از گردیز نامه رسید که سپاه سالار غازی را که آنجا بازداشته بودند وفات یافت و چنان شنودم که ویرا بر قلعت میداشتند سخت نیکو و بندی سبک کسی پوشیده نزدیک کوتوال آن قلعه آمد و گفت غازی حیلتی ساخت و کاردی قوی نزدیک وی برده اند و سمجی میکند بشب و خاک آن در زیر شادروان که هست پهن میکند تا بجای نیارند و وی سمج را پوشیده دارد بروز تا بشب کوتوال مغافصه نزدیک وی رفت و خاک و کارد و سمج بدید و ویرا ملامت کرد که این چرا کردی در حق تو از نیکو داشت چیزی باقی نیست جواب داد که او را گناهی نبود و خداوند سلطان را حاسدان بر آن داشتند تا دل بر وی گران کرد و امید یافته بود که نظر عالی وی را دریابد چون درنیافت و حبس دراز کشید چاره ساخت چنانکه محبوسان و درماندگان سازند اگر خلاص یافتی خویشتن را پیش خداوند افکندی ناچار رحمت کردی کوتوال وی را از آن خانه بخانه دیگر برد و احتیاط زیادت کرد و فرمود تا آن سمج بخشت و گل استوار کردند و حال بازنمود جواب بازرسید که غازی بیگناه است و نظر پادشاهانه وی را دریابد چون وقت باشد دل وی را گرم باید گردانید و باید که وی را نیکو داشته آید غازی بدین سخنان شاد شد و دریافتی او را نظر امیر اما قضاء مرگ که از آن چاره نیست آدمی را فراز رسید و گذشته شد رحمة الله علیه و نیک سالاری بود

Bu şiire çeviri ekle ·

Bu şiiri puanla

Henüz puan verilmemiş

Yıldıza dokunarak 1–10 arası puan ver

Yorumlar

Yorum yapmak için giriş yapmalısın.

Giriş yap

Bu şiire henüz yorum yapılmamış. İlk sen ol.

Sana daha iyi bir okuma deneyimi sunabilmek için sitemizde çerez kullanıyoruz. Kişisel verilerin KVKK ve GDPR kapsamında işlenir; hangi çerezlere izin verdiğini dilediğin zaman değiştirebilirsin.