بخش ۲۹ - قصّهٔ عبدالله بن زبیر
ا ابوالفضل بیهقی
0
Altın Yaprak
و بوده است در جهان مانند این که چون عبد الله زبیر رضی الله عنهما بخلافت بنشست بمکه و حجاز و عراق او را صافی شد و مصعب برادرش بخلیفتی وی بصره و کوفه و سواد بگرفت عبد الملک مروان با لشکر بسیار از شام قصد مصعب کرد که مردم و آلت و عدت او داشت و میان ایشان جنگی بزرگ افتاد و مصعب کشته شد عبد الملک سوی شام بازگشت و حجاج یوسف را با لشکری انبوه و ساخته بمکه فرستاد چنانکه آن اقاصیص بشرح در تواریخ مذکور است حجاج با لشکر بیامد و با عبد الله جنگ پیوست و مکه حصار شد و عبد الله مسجد مکه را حصار گرفت و جنگ سخت شد و منجنیق سوی خانه روان شد و سنگ می انداختند تا یک رکن را فرود آوردند و عبد الله چون کارش سخت تنگ شد از جنگ بایستاد
و حجاج پیغام فرستاد سوی او که از تو تا گرفتار شدن یک دو روز مانده است و دانم که بر امانی که من دهم بیرون نیایی بر حکم عبد الملک بیرون آی تا ترا بشام فرستم بی بند عزیزا مکرما آنگاه او داند که چه باید کرد تا در حرم بیش ویرانی نیفتد و خونها ریخته نشود عبد الله گفت تا درین بیندیشم آن شب با قوم خویش که مانده بودند رأی زد بیشتر اشارت آن کردند که بیرون باید رفت تا فتنه بنشیند و المی بتو نرسد
وی نزدیک مادر آمد اسماء - و دختر ابو بکر الصدیق بود رضی الله عنه- و همه حالها با وی بگفت اسماء زمانی اندیشید پس گفت ای فرزند این خروج که تو بر بنی امیه کردی دین را بود یا دنیا را گفت بخدای که از بهر دین را بود و دلیل آنکه نگرفتم یک درم از دنیا و این ترا معلوم است گفت پس صبر کن بر مرگ و کشتن و مثله کردن چنانکه برادرت مصعب کرد که پدرت زبیر عوام بوده است و جدت از سوی من بو بکر صدیق رضی الله عنه و نگاه کن که حسین علی رضی الله عنهما چه کرد او کریم بود و بر حکم پسر زیاد عبید الله تن درنداد گفت
ای مادر من هم بر اینم که تو میگویی اما رأی و دل تو خواستم که بدانم درین کار اکنون بدانستم و مرگ با شهادت پیش من خوش گشت اما می اندیشم که چون کشته شوم مثله کنند مادرش گفت چون گوسپند را بکشند از مثله کردن و پوست باز کردن دردش نیاید
عبد الله همه شب نماز کرد و قران خواند وقت سحر غسل کرد و نماز بامداد بجماعت بگزارد و سوره نون و القلم و سوره هل اتی علی الانسان در دو رکعت بخواند و زره بپوشید و سلاح ببست- و در عرب هیچ کس جنگ پیاده چون وی نکرده است- و در رفت و مادر را در کنار گرفت و بدرود کرد و مادرش زره بر وی راست میکرد و بغلگاه می دوخت و می گفت دندان افشار با این فاسقان تا بهشت یابی چنانکه گفتی او را بپالوده خوردن می فرستد و البته جزعی نکرد چنانکه زنان کنند و عبد الله بیرون آمد لشکر خویش را بیافت پراگنده و برگشته و وی را فرود گذاشته مگر قومی که از اهل و خویش او بودند که با وی ثبات خواستند کرد در جوشن و زره و مغفر و سلاح غرق بودند آواز داد که رویها بمن نمایید همگان رویها بوی نمودند عبد الله این بیت بگفت شعر
انی اذا اعرف یومی اصبر
اذ بعضهم یعرف ثم ینکر
چون بجنگ جای رسیدند بایستادند- روز سه شنبه بود هفدهم جمادی الاولی سنه ثلث و سبعین من الهجرة - و حجاج یوسف از آن روی درآمد با لشکر بسیار و ایشان را مرتب کرد اهل حمص را برابر در کعبه بداشت و مردم دمشق را برابر در بنوشیبه و مردم اردن را برابر در صفا و مروه و مردم فلسطین را برابر در بنوجمح و مردم قنسرین را برابر در بنوسهم و حجاج و طارق بن عمرو با معظم لشکر بر مروه بایستاد و علم بزرگ آنجا بداشتند
عبد الله زبیر چون دید لشکری بی اندازه از هر جانبی روی بدو نهادند روی بقوم خویش کرد و گفت یا آل الزبیر لو طبتم لی نفسا عن انفسکم کنا اهل بیت من العرب اصطلمنا فی الله عن آخرنا و ما صحبنا عارا اما بعد یا آل الزبیر فلا یرعکم وقع السیوف فانی لم احضر موطنا قط الا ارتثثت فیه بین القتلی و ما اجد من دواء جراحها اشد مما اجد من الم وقعها صونوا سیوفکم کما تصونون وجوهکم لا اعلم امرءا منکم کسر سیفه و استبقی نفسه فان الرجل اذا ذهب سلاحه فهو کالمرأة اعزل
غضوا ابصارکم عن البارقة و لیشغل کل امری قرنه و لا یلهینکم السؤال عنی و لا یقولن احد این عبد الله بن الزبیر الا من کان سایلا عنی فانی فی الرعیل الاول ثم قال شعر
ابی لابن سلمی انه غیر خالد
ملاقی المنایا ای صرف تیمما
فلست بمبتاع الحیوة بسبة
و لا مرتق من خشیة الموت سلما
پس گفت بسم الله هان ای آزادمردان حمله برید و درآمد چون شیری دمان بر هر جانب و هیچ جانبی نبود که وی بیرون آمد با کم از ده تن که نه از پیش وی دررمیدند چنانکه روبهان از پیش شیران گریزند و جان را میزدند و جنگ سخت شد و دشمنان بسیار بودند عبد الله نیرو کرد تا جمله مردم برابر درها را پیش حجاج افکند و نزدیک بود که هزیمت شدند حجاج فرمود تا علم پیشتر بردند و مردم آسوده و مبارزان نامدار از قلب بیرون شدند و با یکدیگر درآویختند درین آویختن عبد الله زبیر را سنگی سخت بر روی آمد و خون بر روی فرودوید آواز داد و گفت
فلسنا علی الاعقاب تدمی کلومنا
و لکن علی اقدامنا تقطر الدما
و سنگی دیگر آمد قویتر بر سینه اش که دستهایش از آن بلرزید یکی از موالی عبد الله خون دید بانگ کرد که امیر المؤمنین را بکشتند و دشمنان وی را نمی شناختند که روی پوشیده داشت چون از مولی بشنیدند و بجای آوردند که او عبد الله است بسیار مردم بدو شتافت و بکشتندش رضی الله عنه و سرش بر داشتند و پیش حجاج بردند او سجده کرد و بانگ برآمد که عبد الله زبیر را بکشتند زبیریان صبر کردند تا همه کشته شدند و فتنه بیارامید و حجاج در مکه آمد و بفرمود تا آن رکن را که بسنگ منجنیق ویران کرده بودند نیکو کنند و عمارتهای دیگر کنند و سر عبد الله زبیر رضی الله عنهما را بنزدیک عبد الملک مروان فرستاد و فرمود تا جثه او را بر دار کردند خبر کشتن بمادرش آوردند هیچ جزعی نکرد و گفت انا لله و انا الیه راجعون اگر پسرم نه چنین کردی نه پسر زبیر و نبسه بو بکر صدیق رضی الله عنهما بودی و مدتی برآمد حجاج پرسید که این عجوزه چه میکند گفتار و صبوری وی بازنمودند گفت سبحان الله العظیم اگر عایشه ام المؤمنین و این خواهر دو مرد بودندی هرگز این خلافت به بنی امیه نرسیدی این است جگر و صبر حیلت باید کرد تا مگر وی را بر پسرش بتوانید گذرانید تا خود چه گوید پس گروهی زنان را برین کار بگماشتند و ایشان درایستادند و حیلت ساختند تا اسماء را بر آن جانب بردند چون دار بدید بجای آورد که پسرش است روی بزنی کرد از شریف ترین زنان و گفت گاه آن نیامد که این سوار را ازین اسب فرود آورند و برین نیفزود و برفت و این خبر بحجاج بردند بشگفت بماند و فرمود تا عبد الله را فروگرفتند و دفن کردند
و این قصه هرچند دراز است درو فایده هاست و دیگر دو حال را بیاوردم که تا مقرر گردد که حسنک را در جهان یاران بودند بزرگتر از وی اگر بوی چیزی رسید که بدیشان رسیده بود بس شگفت داشته نیاید و دیگر اگر مادرش جزع نکرد و چنان سخن بگفت طاعنی نگوید که این نتواند بود که میان مردان و زنان تفاوت بسیار است و ربک یخلق ما یشاء و یختار
Bu şiiri puanla
Henüz puan verilmemiş