بخش ۵ - مسعود در زمین داور

ا ابوالفضل بیهقی
0 Altın Yaprak
المقامة في معنی ولایة العهد بالأمیر شهاب الدوله مسعود و ما جری من أحواله اندر شهور سنه احدی و اربعمایه که امیر محمود -رضي الله عنه- به غزو غور رفت بر راه زمین داور از بست و دو فرزند خویش را امیران مسعود و محمد و برادرش یوسف -رحمهم الله أجمعین - را فرمود تا به زمین داور مقام کردند و بنه های گران تر نیز آنجا ماند و این دو پادشاه زاده چهارده ساله بودند و یوسف هفده ساله و ایشان را آنجا بدان سبب ماند که زمین داور را مبارک داشتی که نخست ولایت که امیر عادل سبکتگین پدرش -رضي الله عنه- وی را داد آن ناحیت بود و جد مرا که عبدالغفارم- بدان وقت که آن پادشاه به غور رفت و آن امیران را آنجا فرود آوردند به خانه بایتگین زمین داوری که والی آن ناحیت بود از دست امیر محمود- فرمود تا به خدمت ایشان قیام کند و آنچه بباید از وظایف و رواتب ایشان راست میدارد و جده یی بود مرا زنی پارسا و خویشتن دار و قرآن خوان و نبشتن دانست و تفسیر قرآن و تعبیر و اخبار پیغمبر -صلی الله علیه و سلم - نیز بسیار یاد داشت و با این چیزهای پاکیزه ساختی از خوردنی و شربتها بغایت نیکو و اندر آن آیتی بود پس جد و جده من هر دو به خدمت آن خداوند زادگان مشغول گشتند که ایشان را آنجا فرود آورده بودند و ازان پیرزن حلواها و خوردنیها و آرزوها خواستندی و وی اندر آن تنوق کردی تا سخت نیکو آمدی و او را پیوسته بخواندندی تا حدیث کردی و اخبار خواندی و بدان الفت گرفتندی و من سخت بزرگ بودم به دبیرستان قرآن خواندن رفتمی و خدمتی کردمی چنانکه کودکان کنند و بازگشتمی تا چنان شد که ادیب خویش را که او را بسالمی گفتندی امیر مسعود گفت عبدالغفار را از ادب چیزی بباید آموخت وی قصیده یی دو سه از دیوان متنبی و قفا نبک مرا بیاموخت و بدین سبب گستاخ تر شدم و در آن روزگار ایشان را در نشستن بر آن جمله دیدم که ریحان خادم گماشته امیر محمود بر سر ایشان بود و امیر مسعود را بیاوردی و نخست در صدر بنشاندی آنگاه امیر محمد را بیاوردندی و بر دست راست وی بنشاندندی چنانکه یک زانوی وی بیرون صدر بودی و یک زانو بر نهالی و امیر یوسف را بیاوردندی و بیرون از صدر بنشاندندی بر دست چپ و چون برنشستندی به تماشا و چوگان محمد و یوسف به خدمت در پیش امیر مسعود بودندی با حاجبی که نامزد بود و نماز دیگر چون مؤدب بازگشتی نخست آن دو تن بازگشتندی و برفتندی پس امیر مسعود پس از آن به یکساعت و ترتیبها همه ریحان خادم نگاه میداشت و اگر چیزی دیدی ناپسندیده بانگ برزدی و در هفته دو بار برنشستندی و در روستاها بگشتندی و امیر مسعود عادت داشت که هر بار که برنشستی ایشان را میزبانی کردی و خوردنیهای بسیار باتکلف آوردندی از جد و جده من که بسیار بار چیزها خواستی پنهان چنانکه در مطبخ کس خبر نداشتی و غلامی بود خرد قراتگین نام که درین کار بود و پیغام سوی جد و جده من او آوردی- و گفتندی که این قراتگین نخست غلامی بود امیر را به هرات نقابت یافت و پس از نقابت حاجب شد امیر مسعود را و خوردنیها به صحرا مغافصه پیش آوردندی و نیز میزبانیهای بزرگ کردی و حسن را پسر امیر فریغون امیر گوزگانان و دیگران که همزادگان ایشان بودند بخواندی و ایشان را پس از نان خوردن چیزی بخشیدی و بایتگین زمین داوری والی ناحیت هم نخستین غلام بود امیر محمود را و امیر محمود او را نیکو داشتی و او زنی داشت سخت بکارآمده و پارسا و درین روزگار که امیر مسعود به تخت ملک رسید پس از پدر این زن را سخت نیکو داشتی به حرمت خدمتهای گذشته چنانکه به مثل در برابر والده سیده بود و چند بار در اینجا به غزنین در مجلس امیر مسعود- و من حاضر بودم- این زن آن حالهای روزگارها بگفتی و آن سیرتهای ملکانه امیر بازنمودی و امیر را از آن سخت خوش آمدی و بسیار پرسیدی از آن جایها و روستاها و خوردنیها و این بایتگین زمین داوری بدان وقت که امیر محمود سیستان بستد و خلف برافتاد با خویشتن صدوسی طاوس نر و ماده آورده بود گفتندی که خانه زادند به زمین داور و در خانه های ما از آن بودی بیشتر در گنبدها بچه میآوردندی و امیر مسعود ایشان را دوست داشتی و به طلب ایشان بر بامها آمدی و به خانه ما در گنبدی دو سه جای خایه و بچه کرده بودند یک روز از بام جده مرا آواز داد و بخواند چون نزدیک رسید گفت به خواب دیدم که من به زمین غور بودمی و همچنین که این جایهاست آنجا نیز حصار بودی و بسیار طاوس و خروس بودی من ایشان را می گرفتمی و زیر قبای خویش می کردمی و ایشان در زیر قبای من همی پریدندی و می غلطیدندی و تو هر چیزی بدانی تعبیر این چیست پیرزن گفت إن شاء الله امیر امیران غور را بگیرد و غوریان به طاعت آیند گفت من سلطانی پدر نگرفته ام چگونه ایشان را بگیرم پیرزن جواب داد که چون بزرگ شوی اگر خدای عز و جل خواهد این بباشد که من یاد دارم سلطان پدرت را که اینجا بود به روزگار کودکی و این ولایت او داشت اکنون بیشتری از جهان بگرفت و میگیرد تو نیز همچون پدر باشی امیر جواب داد إن شاء الله و آخر ببود همچنان که به خواب دیده بود و ولایت غور به طاعت وی آمدند وی را نیکو اثرهاست در غور چنانکه یاد کرده آید درین مقامه و در شهور سنه احدی و عشرین و أربعمایه که اتفاق افتاد پیوستن من که عبدالغفارم به خدمت این پادشاه -رضي الله عنه- فرمود تا از آن طاوسان چند نر و ماده با خویشتن آرم و شش جفت برده آمد و فرمود تا آن را در باغ بگذاشتند و خایه و بچه کردند و به هرات از ایشان نسل پیوست و امیران غور به خدمت امیر آمدند گروهی به رغبت و گروهی به رهبت که اثرهای بزرگ نمود تا از وی بترسیدند و دم درکشیدند و به هیچ روزگار نشان ندادند و نه در کتب خواندند که غوریان پادشاهی را چنان مطیع و منقاد بودند که او را بودند

Bu şiire çeviri ekle ·

Bu şiiri puanla

Henüz puan verilmemiş

Yıldıza dokunarak 1–10 arası puan ver

Yorumlar

Yorum yapmak için giriş yapmalısın.

Giriş yap

Bu şiire henüz yorum yapılmamış. İlk sen ol.

Sana daha iyi bir okuma deneyimi sunabilmek için sitemizde çerez kullanıyoruz. Kişisel verilerin KVKK ve GDPR kapsamında işlenir; hangi çerezlere izin verdiğini dilediğin zaman değiştirebilirsin.