بخش ۹ - شکار شیر

ا ابوالفضل بیهقی
0 Altın Yaprak
و هم بدان روزگار جوانی و کودکی خویشتن را ریاضتها کردی چون زور آزمودن و سنگ گران برداشتن و کشتی گرفتن و آنچه بدین ماند و او فرموده بود تا آوارها ساخته بودند از بهر حواصل گرفتن و دیگر مرغان را و چند بار دیدم که برنشست روزهای سخت صعب سرد و برف نیک قوی و آنجا رفت و شکار کرد و پیاده شد چنانکه تا میان دو نماز چندان رنج دید که جز سنگ خاره به مثل آن طاقت ندارد و پای در موزه کردی برهنه در چنان سرما و شدت و گفتی بر چنین چیزها خوی باید کرد تا اگر وقتی شدتی و کاری سخت پیدا آید مردم عاجز نماند و همچنین به شکار شیر رفتی تا ختن اسفزار و ادرسکن و ازان بیشه ها به فراه و زیرکان و شیر نر چون بر آنجا بگذشتی به بست و به غزنین آمدی و پیش شیر تنها رفتی و نگذاشتی که کسی از غلامان و حاشیه او را یاری دادندی و او از آن چنین کردی که چندان زور و قوة دل داشت که اگر سلاح بر شیر زدی و کارگر نیامدی به مردی و مکابره شیر را بگرفتی و پس بزودی بکشتی و بدان روزگار که به مولتان میرفت تا آنجا مقام کند که پدرش از وی بیازرده بود از صورتها که بکرده بودند- و آن قصه دراز است- در حدود کیکانان پیش شیر شد و تب چهارم میداشت و عادت چنان داشت که چون شیر پیش آمدی خشتی کوتاه دسته قوی به دست گرفتی و نیزه یی سطبر کوتاه تا اگر خشت بینداختی و کاری نیامدی آن نیزه بگزاردی بزودی و شیر را بر جای بداشتی آن به زور و قوة خویش کردی تا شیر می پیچیدی بر نیزه تا آنگاه که سست شدی و بیفتادی و بودی که شیر ستیزه کارتر بودی غلامان را فرمودی تا درآمدندی و به شمشیر و ناچخ پاره پاره کردندی این روز چنان افتاد که خشت بینداخت شیر خویشتن را دردزدید تا خشت با وی نیامد و زبر سرش بگذشت امیر نیزه بگزارد و بر سینه وی زد زخمی استوار اما امیر از آن ضعیفی چنانکه بایست او را بر جای نتوانست داشت و شیر سخت بزرگ و سبک و قوی بود چنانکه به نیزه درآمد و قوة کرد تا نیزه بشکست و آهنگ امیر کرد پادشاه بادل و جگردار به دو دست بر سر و روی شیر زد چنانکه شیر شکسته شد و بیفتاد و امیر او را فرودافشرد و غلامان را آواز داد غلامی که او را قماش گفتندی و شمشیردار بود و در دیوان او را جاندار گفتندی درآمد و بر شیر زخمی استوار کرد چنانکه بدان تمام شد و بیفتاد و همه حاضران به تعجب بماندند و مقرر شد که آنچه در کتاب نوشته اند از حدیث بهرام گور راست بود و پس از آن امیر چنان کلان شد که همه شکار بر پشت پیل کردی و دیدم وقتی در حدود هندوستان که از پشت پیل شکار میکردی و روی پیل را از آهن بپوشیده بودند چنانکه رسم است شیری سخت از بیشه بیرون آمد و روی به پیل نهاد امیر خشتی بینداخت و بر سینه شیر زد چنانکه جراحتی قوی کرد شیر از درد و خشم یک جست کرد چنانکه به قفای پیل آمد و پیل می طپید امیر به زانو درآمد و یک شمشیر زد چنانکه هر دو دست شیر قلم کرد شیر به زانو افتاد و جان بداد و همگان که حاضر بودند اقرار کردند که در عمر خویش از کسی این یاد ندارند و پیش از آنکه بر تخت ملک نشسته بود روزی سیر کرد و قصد هرات داشته هشت شیر در یک روز بکشت و یکی را به کمند بگرفت و چون به خیمه فرود آمد نشاط شراب کرد و من که عبدالغفارم ایستاده بودم حدیث آن شیران خاست و هر کسی ستایشی میگفت خواجه بوسهل زوزنی دوات و کاغذ خواست و بیتی چند شعر گفت بغایت نیکو چنانکه او گفتی که یگانه روزگار بود در ادب و لغت و شعر و آن ابیات امیر را سخت خوش آمد و همگان بپسندیدند و نسخت کردند و من نیز کردم اما از دست من بشده است بیتی چند که مرا یاد بود در این وقت نبشتم- هرچند که بر ولی نیست- تا قصه تمام شود و الأبیات للشیخ أبي سهل الزوزني في مدح السلطان الأعظم مسعود بن محمود -رضي الله عنهما- شعر السیف و الرمح و النشاب و الوتر غنیت عنها و حاکی رأیک القدر ما إن نهضت لأمر عز مطلبه إلا انثنیت و في أظفارک الظفر من کان یصطاد في رکض ثمانیة من الضراغم هانت عنده البشر إذا طلعت فلا شمس و لا قمر إذا سمحت فلا بحر و لا مطر و این مهتر راست گفته بود که در این پادشاه این همه بود و زیادت و شعر در او نیکو آمدی و حاجت نیامدی که بدانکه گفته اند أحسن الشعر أکذبه دروغی بایستی گفتن

Bu şiire çeviri ekle ·

Bu şiiri puanla

Henüz puan verilmemiş

Yıldıza dokunarak 1–10 arası puan ver

Yorumlar

Yorum yapmak için giriş yapmalısın.

Giriş yap

Bu şiire henüz yorum yapılmamış. İlk sen ol.

Sana daha iyi bir okuma deneyimi sunabilmek için sitemizde çerez kullanıyoruz. Kişisel verilerin KVKK ve GDPR kapsamında işlenir; hangi çerezlere izin verdiğini dilediğin zaman değiştirebilirsin.