بخش ۱۰ - شرح حال علی قهندزی
ا ابوالفضل بیهقی
0
Altın Yaprak
شرح احوال علی قهندزی و گرفتاری او
در آن نواحی مردی بود که او را علی قهندزی خواندندی و مدتی در آن ولایت بسر برده و دزدیها و غارتها کردی و مفسدی چند مردمان جلد با وی یار شده و کاروانها میزدند و دیهها غارت میکردند و این خبر بامیر رسیده بود هر شحنه که میفرستاد شر او دفع نمیشد چون آنجا رسید این علی قهندزی جایی که آن را قهندز گفتندی و حصاری قوی در سوراخی بر سر کوهی داشت بدست آورده بود که بهیچ حال ممکن نبود آن را بجنگ ستدن و آنجا باز شده و بسیار دزد و عیار با بنه ها آنجا نشانده و درین فترات که بخراسان افتاد بسیار فساد کردند و راه زدند و مردم کشتند و نامی گرفته بود و چون خبر رایت عالی شنید که بپروان رسید درین سوراخ خزید و جنگ را بساخت که علف داشت سخت بسیار و آبهای روان و مرغزاری بر آن کوه و گذر یکی و ایمن که بهیچ حال آن را بجنگ نتوان ستد
امیر رضی الله عنه بر لب آبی درین راه فرود آمد و تا این سوراخ نیم فرسنگ بود لشکر بسیار علف گرد کرد و نیاز نیامد که جهانی گیاه بود و اندازه نیست حدود گوزگانان را که مرغزاری خوش و بسیار خوب است و نوشتگین نوبتی بحکم آنکه امارت گوزگانان او داشت آن جنگ بخواست هر چند بیریش بود و در سرای بود امیر اجابت کرد و وی با غلامی پنجاه بیریش خویش که داشت بپای آن سوراخ رفت و غلامی پانصد سرایی نیز با او برفتند و مردم تفاریق نیز مردی سه چهار هزار چه بجنگ و چه بنظاره و نوشتگین در پیش بود و جنگ پیوستند
و حصاریان را بس رنجی نبود و سنگی میگردانیدند
و غلام استادم بایتگین نیز رفته بود با سپری بیاری دادن- و این بایتگین بجای است مردی جلد و کاری و سوار بشورانیدن همه سلاحها استاد چنانکه انباز ندارد ببازی گوی و امروز سنه احدی و خمسین و اربعمایه که تاریخ را بدین جای رسانیدم خدمت خداوند سلطان بزرگ ابو المظفر ابراهیم انار الله برهانه میکند خدمتی خاص تر و آن خدمت چوگان و سلاح و نیزه و تیر انداختن و دیگر ریاضتهاست و آخر فر و شکوه و خشنودی استادم وی را دریافت تا چنین پایه بزرگ وی را دریافته آمد - این بایتگین خویشتن را در پیش نوشتگین نوبتی افگند نوشتگین گفت
کجا میروی که آنجا سنگ میآید که هر سنگی و مردی و اگر بتو بلایی رسد کس از خواجه عمید بو نصر باز نرهد بایتگین گفت پیشترک روم و دست گرایی کنم و برفت و سنگ روان شد و وی خویشتن را نگاه میداشت پس آواز داد که برسولی میآیم مزنید دست بکشیدند و وی برفت تا زیر سوراخ رسنی فروگذاشتند و وی را برکشیدند جایی دید هول و منیع با خویشتن گفت بدام افتادم و بردند او را تا پیش علی قهندزی و بر بسیار مردم گذشت همه تمام سلاح علی وی را پرسید بچه آمده ای و بو نصر را اگر یک روز دیده ای محال بودی که این مخاطره بکردی زیرا که این رای از رای بو نصر نیست و این کودک که تو با وی آمده ای کیست گفت این کودک که جنگ تو بخواسته است امیر گوزگانان است و یک غلام از جمله شش هزار غلام که سلطان دارد مرا سوی تو پیغام داده است که دریغ باشد که از چون تو مردی رعیت و ولایت بر باد شود بصلح پیش آی تا ترا پیش خداوند برم و خلعت و سرهنگی ستانم علی گفت امانی و دل گرمی یی میباید بایتگین انگشتری یشم داشت بیرون کشید و گفت این انگشتری خداوند سلطان است بامیر نوشتگین داده است و گفته که نزدیک تو فرستد آن غرچه را اجل آمده بود بدان سخن فریفته شد و برخاست تا فرود آید قومش بدو آویختند و از دغل بترسانیدند و فرمان نبرد و تا نزدیک در بیامد و پس پشیمان شد و بازگشت و بایتگین افسون روان کرد و اجل آمده بود و دلیری بر خونها چشم خردش ببست تا قرار گرفت بر آنکه زیر آید و تا درین بود غلامان سلطان بی اندازه بپای سوراخ آمده بودند و در بگشادند و علی را بایتگین آستین گرفته فرو رفت و فرود رفتن آن بود و قلعت گرفتن که مردم ما برفتند و قلعت بگرفتند بدین رایگانی و غارت کردند و مردم جنگی او همه گرفتار شد و خبر بامیر رسید نوشتگین گفت این او کرده است و نام و جاهش زیادت شد و این همه بایتگین کرده بود بدان وقت سخت جوان بود و چنین دانست کرد امروز چون پادشاه بدین بزرگی ادام الله سلطانه او را برکشید و بخویشتن نزدیک کرد اگر زیادت اقبال و نواخت یابد توان دانست که چه داند کرد
و حق برکشیده استادم که مرا جای برادر است نیز بگزاردم و شرط تاریخ بستدن این قلعت بجای آوردم امیر فرمود که این مفسد ملعون را که چندان فساد کرده بود و خونها ریخته بناحق بحرس بازداشتند با مفسدان دیگر که یارانش بودند و روز چهارشنبه این علی را با صد و هفتاد تن بر دارها کشیدند دور از ما و این دارها دو- رویه بود از در آن سوراخ تا آنجا که رسید و آن سوراخ بکندند و قلعت ویران کردند تا هیچ مفسد آن را پناه نسازد
Bu şiiri puanla
Henüz puan verilmemiş