شمارهٔ ۲۲
م مجیرالدین بیلقانی
0
Altın Yaprak
به سر تو که دل تو سر انصاف ندارد
آن زید شاد کز اول به غمت جان بسپارد
آنکه یارش تو نباشی نفسی با که نشیند
وانکه حالش تو نپرسی غم دل با که گسارد
من خجل باشم اگر تا سر تو لعل بریزم
تو روا داری اگر بر سر من سنگ ببارد
تو الف قدی و شاید که وفا هیچ نداری
زانکه من دانم و تو هم که الف هیچ ندارد
چه شماری تو بر انگشت چه سنجی سخن آن
که به انگشت همی در غم تو روز شمارد
از تو جورست و ز من صبر بکن هر چه توانی
که فلک جور تو و صبر من آخر به سر آرد
سایه پرورده وصل است مجیر ارچه بدوست
غم عشق تو ز خورشید به سایه ش نگذارد
Bu şiiri puanla
Henüz puan verilmemiş